نهادند . و سلطان الدّوله از جانب اهواز به شيراز رفت ، و آنجا بمرد . و برادرش از كرمان بيامد و بجاى سلطان الدّوله به ملك پارس بنشست ، و ملك با كالنجار ، پسر سلطان الدّوله ، پادشاهى اهواز و آن حدود بگرفت و آنجا بناها كرد ، چنان كه اثر آن هنوز بجايست ، چنان كه ملكآباد به اهواز و سراى ملك به عسكر مكرّم و رامز . و ملك ابو على ، پسر بهاء الدّوله ، درين وقت بمرد . و رسول علاء الدّوله از بغداد باز آمد ، نام او ابو الفضل بن نصرويه ، و لقب آورد و منشور به مخاطبت عضد الدّين علاء الدّوله و فخر الملّه و تاج الامّه ابى جعفر محمّد بن دشمنزار حسام امير المؤمنين از خليفه ، و تاج و طوق و لوا آورد و ابتداى دولت ايشان اين بود به اصفهان و همدان و آن حدود .
و پسر علاء الدّوله ، المؤيّد فلك الدّوله و غياث الملّه ابى كالنجار * ، همدان و نواحى تا نزديك حلوان بگرفت . و درين عهد به درگاه رى استيلاى ديلمان بود از مدّتى باز ، و سيرتهاى بد نهادند و مذهبهاى نكوهيده داشتند و دست دراز كردند بر غارت از بيرون شهر و اندرون و سوختن بازارها و تاراج خانههاى مردمان . و شكوه و حشمت پادشاه نماند و كاروانها گسسته شد ، چنان كه حاجّ از خراسان راه بگردانيدند و هر هفته فتنهيى ديگر نوع بودى به سببى محال ، و قتل و غارت و سوختن بتر از آنكه به بغداد بود . و ملك طبرستان خويش سيّده بود ، به هر يكچند بيامدى با سپاه و قاعدتى و ترتيبى بنهادى . بار ديگر همان ناهموارى پديد آوردندى ، و هيچ استقامت نبود ، كه آخر دولت بود . و قاعده چنين است كه آخر دولت سيرت بگردانند . پس آخر كار بر سيّده و شاهنشاه بيرون آمدند و املاك ايشان به دست گرفتند ، و خون ريختن از حدّ بگذشت . و مذهب رافضى و باطنى آشكارا كردند و فلسفه . و مسلمانى را پيش ايشان هيچ وقعى نماند ، تا خداى تعالى سلطان محمود بن سبكتكين را رحمه اللّه بريشان گماشت ، و به رى آمد با سپاه ، و روز دوشنبه تاسع جمادى الاولى سنهى عشرين و اربعمايه ايشان را جمله قبض كرد . و چندان خواسته از هر نوع بجاى آمد كه آن را حدّ و كرانه نبود . و تفصيل آن در فتحنامه نوشته است كه سلطان محمود به خليفه القادر باللّه فرستاد . و بسيار دارها بفرمود زدن ، و بزرگان ديلم را بر درخت كشيدند ، و بهرى را در پوست گاو دوخت و به غزنين فرستاد . و مقدار پنجاه خروار دفترهاى روافض و باطنيان و فلاسفه از سراهاى ايشان بيرون آورد و زير درختهاى آويختگان بفرمود سوختن . و چنين خواندم در
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 311
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٣١١