تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 304

مساهمون:

ص٣٠٤
عضد الدّوله بود ، مهتر فرزندان ركن الدّوله . و اين همه در ايّام الرّاضى باللّه اندر بود . و به منتصف ماه جمادى الآخر سنه‌ى ثلثين پسرى ديگر آورد هم ترك‌زاد ، ابو منصور بويه نام كردش اندر خلافت المتّقى باللّه . و اندر سنه‌ى ثلث و ثلثين ، كه خلافت به امير المؤمنين المستكفى باللّه رسيد ، ركن الدّوله دختر حسن پيروزان بخواست به رى ، و كارش بزرگ شد . و دختر عماد الدّوله را ، نام او ملكة بنت وهسودان بن محمّد بن ملك را قزوين دادند . و اندر ماه جمادى الاوّل سنه‌ى اربع و ثلثين و ثلثمايه ابو الحسين بويى اندر بغداد رفت . و خليفه او را بنواخت و اكرام كرد و خلعت داد و معزّ الدّوله لقب داد . و برادران او را عماد الدّوله ، و ركن الدّوله بنوشتند ، و نقش زر و مهر درم اندر بغداد و هر جايگاه به نام ايشان بكردند . و پس اندر جمادى الآخر المطيع باللّه به خلافت بنشست . و اندر ماه جمادى الاولى سنه‌ى ثمان و ثلثين و ثلثمايه عماد الدّوله به جانب شيراز بمرد . و مدّت پادشاهى او شانزده سال بوده است . و بعد ازان ركن الدّوله از دختر حسن پيروزان پسرى زاد در بيست و پنجم ماه رمضان سنه‌ى احدى و اربعين و ثلثمايه به اصفهان ، و وى را به نام عماد الدّوله برادرش بازنهاد ، ابو الحسين على ، و شاهنشاه فخر الدّوله او بود . و از دختر سالار مرزبان ، نام او بدر الدّجى ، پسرى ديگر آمدش ، ابو العبّاس خسرو پيروز نام نهادش . و عزّ الدّوله را بجاى عماد الدّوله به جانب شيراز فرستاد . و ازان حدود و آنچه برادرش داشت ، او را داد . و آن بناها به شيراز و سراهاى عضد الدّوله درين تاريخ كردند . پس معزّ الدّوله در خلافت المطيع باللّه به بغداد بمرد اندر شب سه‌شنبد هفدهم ماه ربيع الآخر سنه‌ى ستّ و خمسين و ثلثمايه . و بجاى او پسرش بنشست ، بختيار . و مدّت پادشاهى او بيست و دو سال بود . و بختيار را عزّ الدّوله لقب دادند ، و برادرى ديگر بود ، نام او ابو اسحاق و لقب عمدة الدّوله ، و يكى ديگر نام او ابو طاهر . و بعد از مدّتى عزّ الدوله بختيار از عم ياورى خواست از تشويش و اضطراب لشكر . و ركن الدّوله عضد الدّوله را بفرمود تا از پارس به جانب اهواز رود به ياورى ابن عمّ . و چون عضد الدّوله به جانب بغداد رسيد آن شورش كمتر شده بود . و عضد الدّوله مردى داهى و مقبل بود . چون در كار نگريست ، و از سستى و كار نادانستن بختيار آگه شد ، طمع كرد اندر عراق و به حيله بختيار را بازداشت ؛ و نمىيارست از جهت پدر آشكارا كردن . و رسول