شد مرداويج بن زيار الجيلى با وى بود ، از فرزندان پادشاه گيلان . و نسب ايشان به آغش وهادان كشد كه به عهد شاه كيخسرو ملك گيلان بوده است . و بعد اتّفاق و حوادث بسيار لشكر اسپار شيرويه با مرداويج يكى شد و وزيرش همچنين ؛ سبب آن كه اسپار هزارهزار دينار زر نقد فرموده بود كه به قلعهى الموت برند كه دران وقت خزانه آن جايگاه بود . پس وزير به سنگ درم وزن كرد ، كمابيش سيصد هزار دينار ازان ميان ببرد . و اسپار را اين خيانت از او معلوم شد ؛ ازان سبب وزير محترز گشت و مرداويج را در پادشاهى طمع افكند ، تا اسپار كشته شد بر دست مرداويج ، و پادشاهى او را صافى شد . و از قزوين به رى آمد و برادرش ، وشمگير ، از جانب گيلان به رى آمد . و سخت عجمى بود ، چنان كه از گرمابه بيرون آمد ، سكنگبين پيش وى بردند ، بر سر و روى خود ريخت و پنداشت كه گلابست . روزى ديگر بر خوان رطب پيش آوردند ، دست فراز كرد و بخورد و گفت : " خوش است . " و چندى از صحن برگرفت و گفت : " به گيلان برم و آنجا بكارم . " پس بدان صفت شد كه در تدبير ممالك و پادشاهى و راى صايب ثانى نداشت . و او پدر قابوس بود ، و كردارها و احوال ايشان دراز است . و مرداويج آنست كه مردم همدان را بكشت به كينهى ديلمان و سپاه ، كه مردم شهر به حشر بيرون آمده بودند و بسيارى بكشته از سپاه . مرداويج بيامد و چندان بكشت ، كه پنجاه خروار شلواربند كشتگان از همدان به جانب رى بردند و اندك مردمان ماندند در همدان . و جماعتى از بازماندگان به حضرت بغداد رفتند به تظلّم پيش مقتدر ؛ و همدان از مردم خالى شد . و اين رسم ، كه زن داماد را زر دهد يا پدر زن ، ازان عهد افتاد كه زنان بسيار بودند و مردان اندك . پس چون ماكان كاكى را حرب افتاد با مرداويج و ماكان شكسته شد ، على و حسن ، پسران بويه ، در ميان لشكر ماكان بودند . و ايشان را حرمتى تمام بود از عقل و كفايت .
پس هر دو برادر پيش مرداويج رفتند ، و مرداويج ايشان را بزرگ داشت و احسان كرد . از بعد مدّتى كرج را به على بويى داد و دستورى داد تا آنجا رود . پس على با برادرش ، حسن ، از طبرستان به رى آمدند ، و خواست كه به رى چندگاه به پيش وشمگير بباشد . چون على بويى بيامد مرداويج پشيمان گشت ، او را از خود جدا كردن . پس سوى وشمگير نامه فرستاد تا على بويى را پيش خود بدارد . چون وزير مرداويج ، ابو عبد اللّه العميد ، نامه بخواند ، على بويى را ، پيش از آنكه نامه بر وشمگير خواندى ، خبر داد . و همان ساعت على و حسن به جانب كرج رفتند ، و
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 302
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٣٠٢