فرستاد ، و شكسته شدند و بازآمدند ، تا حاجت افتاد به تن خود رفتن و او را شكستن . و ابو ساج * بگريخت در بلاد روم و گرفتار شد و به بغداد بفرمودش كشتن و آويختن . و درين وقت معتضد از بيمارى دراز بمرد به بغداد ، سال دويست و هشتاد و نه ؛ و پسرش ، ابو محمّد ، به رقّه بود . پس وزير قاسم بن ابى عبد اللّه * بفرمود طبيب را تا مغز او از قفا بشكافتند و پر كردند از صبر و زنگار ، تا بوى نگيرد و گونه نگرداند ، و آلات شكمش بيرون كردند و از بوى خوش بياكندند و جامه پوشيدند . و غلامى بر تخت شد و او را به بر بازگرفت . پشت به مسند بازداده و قصب بر روى فروگذاشته ، اندكى صورت پيدا بود ، تا بزرگان اندرآمدندى و سلام كردندى ، وزير جواب دادى . پس گفت : " امير المؤمنين رنجورست ، تخفيف جوييد . " و مردم بازمىگشتند و چندين بار چنين مىكرد . و اين كار پوشيده بماند تا پسرش ، مكتفى ، از رقّه بازآمد و بيعت تازه كردند . پس مرگ او ظاهر شد ، و مكتفى اين حال از وزير پسنديده داشت . و معتضد را عمر چهل و چهار سال بود و پنج ماه و دوازده روز .
اندر نسب و حليت : ابو العبّاس احمد بن ابى احمد طلحة بن الموفّق بن المتوكّل ؛ و مادرش امّ ولد بود نامش ضرار الرّوميه ؛ و معتضد مردى بود دراز قامت و نحيف و اسمر ؛ وزير و كتّاب او : ابو القاسم عبيد اللّه بن سليمان بن وهب ، و پسرش ابو الحسين ؛ نقش الخاتم : إبن طلحة * بود .
مدّت خلافت مكتفى شش سال و شش ماه و بيست روز بود .
چون به خلافت بنشست ، از حال عمرو بن اللّيث بازپرسيد . گفتند : " زنده است در حبس . " خورّم گشت ، كه عمرو بن اللّيث بجاى مكتفى بسيار خدمت كرده بود دران عهد ، كه پدرش به جانب رى فرستاده بود . چون اين سخن به وزير رسيد ، همان ساعت بفرمود تا عمرو ليث را بكشتند . و به ديگر روايت چنانست كه معتضد چون بخواست مردن سخن نمىتوانست گفتن ، دستى بر چشم همىنهاد و اشارت همىكرد ، يعنى عمرو بن اللّيث را بكشيد - و او را دران ساعت يك چشم بود . و ايشان درنيافتند كه او بدان اشارت چه مىگويد . و عمرو بن اللّيث به حجرهيى باز داشته بود و در سخت بكرده به سراى خالى . پس از مردن معتضد و اضطراب ، كس به دو نپرداخت . بعد از هفتهيى كه يادشان آمد ، بتاختند ، او را مرده يافتند از
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 288
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٢٨٨