تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 286

مساهمون:

ص٢٨٦
برادرش ، موفّق ، به شش ماه پيشتر بمرد ؛ و او را چهل و نه سال و شش ماه بود . نسب و حليت او : ابو العبّاس احمد بن جعفر المتوكّل ؛ و مادرش : امّ ولد ، او * فتيان ؛ و معتمد مردى بود معتدل قامت و اسمر لون و نيكومحاسن ؛ وزير و كتّاب : اوّل ابو المحسن عبد اللّه * بن يحيى بن خاقان ، و ابو محمّد الحسن بن مخلد الجرّاح ، و ابو ايّوب سليمان بن وهب ، و پس ابو الصّقرا اسمعيل بن بلال * ، و ابو بكر احمد بن صالح بن شيرزاد از اهل فطربل ، و ابو اسحاق ابراهيم بن المدبّر ، و ابو العلا صاعد بن مخلّد ذو الوزارتين ، و ابو القاسم عبد اللّه * بن سليمان بن وهب ، و اندرين عهد كه بمرد او وزير بود ؛ نقش الخاتم : ألتّقوى عن الموت * . مدّت خلافت معتضد ده سال و هشت ماه و سه روز بود ، و به ديگر روايت نه سال و نه ماه و دو روز بود ، و در تاريخ جرير ، راست ، ده سال گويد . چون به خلافت بنشست ، عهد خراسان به عمرو بن اللّيث فرستاد . و مردى سبابه * نام برخاست و دعوت همىكرد به علويان . معتضد او را بازداشت و پرسيد تا كرا دعوت همىكند . نگفت . معتضد بفرمود تا قاروره به وى اندر زدند و بعد ازان بياويختند ، ازان پس كه سرش برگرفتند . و عبد العزيز بن دلف العجلى * را بفرمود تا به حرب رافع بن هرثمه رود . برفت و او را از رى بيرون كرد . و جماعتى از بنى شيبان به موصل برخاستند . معتضد به تن خود برفت و ايشان را بسيار بكشت ، و پراكنده شدند . و عبد العزيز بن دلف بمرد اندر سال دويست و هشتاد و شش . و معتضد همدان و نواحى آن به راشد داد ، غلامش . و راشد به شهر دينور آمد و آنجا بمرد . پس معتضد به دينور رفت ، كه آنجا كردان غلبه كرده بودند . و جمع كردان از هم بگسست و خواست كه به شهر رى رود . پس پسرش ، على ، را با سپاه بفرستاد و اين حدود به وى داد و خود به بغداد بازگشت . و مردى از مهتران عرب ، نام او حمدان ، قلعه‌يى داشت سخت عظيم استوار . معتضد به تن خويش آنجا رفت . حمدان بگريخت و پسرش را فرمود تا در حصار استوار كند كه آن را ممكن نبود استدن . چون معتضد بيامد و حصار را عظيم محكم ديد ، درماند و نااميد گشت . پس روزى تنها به در حصار آمده بود ، پس حمدان را آواز داد و گفت : " يا فلان . " گفت : " لبّيك يا أمير المؤمنين . " معتضد گفت : " در قلعه بگشاى . " گفت : " سمعا و طاعة . " فرود آمد و در حصار بگشاد . معتضد را عظيم خوش آمد آن طاعت‌دارى . و بنواختش و مال و