صاحب الزّنج خوانند . و فتنهى او بماند تا بعد ازين ايّام در سال دويست و هفتاد كشته شد . پس معتزّ را تركان از سرير پاى بگرفتند و همىكشيدند بر زمين تا به ميان سراى و برهنه اندر آفتاب بداشتند ، تا خود را خلع كرد . و پس به زندانش بازداشتند تا از گرسنگى بمرد . و به روايتى گويند او را در گرماوه كردند ، تا بمرد به سامرّه اندر ماه رمضان سال دويست و پنجاه و پنج ، و پنجاه و شش هم روايت است . و عمر او بيست و دو سال و شش ماه گويند ، و اندر تاريخ جرير بيست و چهار سال .
نسب و حليت : ابو عبد اللّه محمّد - و الزّبير هم گويند - بن المتوكّل ؛ و مادرش امّ ولد بود نام او قبيحة الرّوميه ؛ و معتزّ مردى بود فربه و سپيدلون و گرد روى ؛ وزير و كتّاب او : ابو الفضل جعفر بن محمود الإسكافى بود ، و ابو موسى عيسى بن فرّخانشاه پنج ماه وزير بود ، عزل كردش ، پس ابو جعفر محمّد * بن اسراييل الانبارى را وزارت داد ، درين وقت او بوده است ؛ نقش خاتم : ألمعتزّ باللّه ، و به روايتى ديگر گويند ألزّبير بن جعفر * بود - و اللّه أعلم .
مدّت خلافت مهتدى يازده ماه و بيست روز بود ؛ و به ديگر روايت روزها چهار گويد .
چون به خلافت بنشست ، گفت : " شرم نداريد يا بنى العبّاس كه اندر شما خليفتى نباشد چون عمر بن عبد العزيز در بنى اميّه ؟ " و بفرمود تا همهى مطربان و مسخرگان و هزّالان و سگان شكارى و پوزنه و ازين جنسها ، كه تماشاى ملوك باشد ، از سراى خلافت بيرون كردند . و به ختم قرآن و نماز و سخن شريعت مشغول گشت . و اندر قصّهى مردم بنگريد و داد و سيرت نيك پيش گرفت ؛ و فرمود تا سپاه به ثغرها رود ، و ساز فرمود كردن اصحاب ثغور را ، و عمارت حرمين مكّه و مدينه بفرمود .
پس ديگر باره تركان به وى برخاستند ، و مهتدى بايباك را و موسى بن بوغا را به حرب شارى فرستاد . و موسى نافرمانى كرد و سوى خراسان رفت ، و بايباك باز گرديد از راه ، و با مهتدى حرب كرد ، و بعد از خلع بكشتندش . و در تاريخ جرير چنان است كه اندر حرب مجروح گشت ، و بگرفتندش و بر پشت اسپ استوربانى نشاندندش . و اين ستوربان خايهى او بيفشرد تا بمرد . و اين حال روز سهشنبه بود سيّم ماه رجب سال دويست و پنجاه و هفت . عمر او سى و هشت سال و يازده ماه و دو روز گويد ، و در تاريخ جرير بيست و هشت ، راست ، گويد . و جعفر بن عبد الواحد
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 284
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٢٨٤