بود ، هر يكى را نام ديهى يا باغى يا سرايى يا مستغلى يا غلام يا كنيزك يا اسب و استر و شتر نوشته ، و همچنين چندينى زر يا چندينى مثقال جوهر . و روز ديگر كسانى كه يافته بودند به ديوان حسن بن سهل بردند . اگر املاك بودى قباله بستدندى ، و اگر غلام و كنيزك و چهارپا و زر و جوهر و آنچه نوشته بود همى ستدند . و اين قاعده همّتى عظيم بزرگوار بود . چون مأمون پيش بوران اندرآمد ، امّ جعفر ، زبيده ، و حمدونة بنت الرّشيد حاضر بودند . و زبيده بدنهيى به مرواريد بافته به بوران اندر پوشيد ، و مادر فضل و حسن ، جدّهى بوران ، طبقى هزار دانه مرواريد هر يكى چند خايهى گنجشكى بياورد كه قيمت آن خداى تعالى دانست ، و اندر پيش مأمون بريخت . و او بفرمود تا آن را جمع كردند و بشمردند ، ده دانه همى دربايست ، خادمى برداشته بود . مأمون گفت : " عوض آن بدهم . " و بازستد و بفرمود تا در كنار بوران ريختند و گفتند : " كابين تست . " و دو شمع آنجا نهاده بود سياه ، هر يكى به وزن چهل من ، و برافروختند . مأمون گفت : " اين چيست ؟ " گفتند : " عنبرست . " بفرمود تا آن را برگرفتند . گفت : " إسرافست ، و مغز را رنجه مى دارد . " پس مأمون بوران را گفت : " حاجت بخواه . " بوران خاموش بود . جدّهاش گفت :
" پاسخ ده امير المؤمنين را . " گفت : " ابراهيم بن المهدى را گناه ببخش . " گفت :
" بخشيدم . " باز گفت : " امّ جعفر را دستورى ده تا به حجّ رود . " گفتا : " رواست . " چون بازپراكندند ، مأمون خواست كه دست بر او دراز كند . او را حالى ظاهر گشت ، گفت : " يا أمير المؤمنين ،
أَتى أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ . "
« 1 »
و بعد ازين عبد اللّه * بن السرى به مصر بيرون آمد ، و كارها رفت ، تا او را بگرفتند . و عبد اللّه بن طاهر بن الحسين را خراسان داد ، و بعد ازان به جانب طرسوس رفت . و برادر را ، اسحاق المعتصم بن الرّشيد را ، ولىّعهد كرده بود ، و با وى بود ؛ بر لب آبى سراپرده زده بودند . مأمون و معتصم بههم نشسته و برف آورده بودند و آنجا نهاده . مأمون گفت : " رطب خوشه به باشد با اين برف . " و همان ساعت آواز لغام و جرس اشتران برآمد . و خرمايى باشد به بغداد كه زودتر رسد ، و ازان چند سبد كوچك پيش مأمون اندر آوردند . خداى را شكر كرد بدان آرزو يافتن . و پس هم بدان منزل ازان روى طرسوس ، جايى كه آن را بدندون خوانند ، بمرد ، اندر ماه جمادى الآخر سال دويست و هشتده . و عمر او چهل و پنج سال بود و چهار ماه و
هامش
( 1 )Sure 16 , Teil von Vers 1 .