كردند . و روزگارى فضل بن سهل بر مأمون پوشيده بود ، تا على بن موسى الرّضا مأمون را بگفت ازين حال ، و نصيحتها كرد از چند چيز ، كه بر وى همىپوشيده داشت اندر كار مملكت . مأمون گفت : " جزاك اللّه يا بن عمّى خيرا . " و ازان پس عزم بغداد كرد . و كسى را فراز كرده بود از مجهولان ، تا فضل بن سهل را بكشتند . و اين فضل - چنان كه ياد كرديم - نجوم نيكو دانستى ، گفت : " چنان پديدست كه خون من ميان آب و آتش ريخته شود . " و آن روز در گرماوه رفت و حجامت كرد ، و خون بريخت . گفت : " ميان آب و آتش است . " و همان وقت اين كسان جاى خالى يافتند ، در گرماوه رفتند و او را بكشتند و بگريختند . و مأمون جزع كرد بسيارى و چندين روز بايستاد ، تا كشندگان را به دست آورد و بفرمود كشتن . و ايشان گفتند : " تو گفتى يا امير المؤمنين . " مأمون گفت : " اين بتر كه بر من دروغ مىبندند . فضل مرا دست راست بود ، و كس دست راست نبرد . " و اين همه از جهت برادرش مىكرد ، حسن ، كه او امير عراقين بود به واسط . و ازين پس على بن موسى الرّضا به طوس نالان گشت اندكى . و مأمون به پرسيدنش رفت و بفرمود تا آب نار بياوردند . و زهر دران كردند ، و به دست خويش به وى بازداد تا بخورد . مأمون بيرون آمد . رضا جان تسليم كرد ، و او را هم در پهلوى هارون الرّشيد دفن كردند - و آنجا مشهدست . پس به بغداد آمد با رايت و علامات سبز . و ابراهيم بن المهدى بگريخت . و پس آل عبّاس درخواستند ، و بزرگان اهل بيت ، كه لباس و رايت سياه بكند ، بر سان پدران . و درين باب طاهر بن الحسين شفاعت كرد و گفت : " اين لون مبارك است برين تخمه . " مأمون قبول كرد و باز علامات و كسوت سياه ساخت . و كارها جمله نظام گرفت .
و اندر كتاب المعارف چنان خواندهام كه مأمون بسيارى زيادت و عمارتها فرمود كردن و تكلّفها اندر مسجد رسول صلّى اللّه عليه به مدينه . و مؤذّنان آنجايگاه از فرزندان سعد القراط * باشند ، مولى عمّار ياسر . و بر آنجايگاه فرمود نوشتن برين نسخت :
" أمر عبد اللّه بعمارت مسجد رسول اللّه صلّى اللّه عليه سنة إثنين و مائتين طلبا لثواب اللّه و طلب جزاء اللّه و طلب كرامة اللّه ، فانّ اللّه عنده ثواب الدّنيا و الآخرة ، و كان اللّه سميعا بصيرا . أمر عبد اللّه بتقوى اللّه و مراقبته و بصلة الرّحم و العمل بكتاب اللّه و سنّة رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم و تعظيم ما صغّر الجبابرة من حقوق اللّه ، و إحياء ما أماتوا من العدل و تصغير
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 275
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٢٧٥