و حقّ اللّه إنّ الظّلم شوم * * و ما زال المسيى هو الظّلوم *
إلى الدّيّان يوم الدّين نمضى * و عند اللّه تجتمع الخصوم
ستعلم فى الحساب إذ إلتقينا * غدا عند الحساب من الملوم *
و بعد از يحيى فضل ، پسرش ، دران وقت مرد كه هارون به رى رفت و فرمود تا او را بياوردند به وزارت . و فضل ربيع را دشنام داد ، و دشمنان ايشان را كه آغالش كرده بودند . فضل را همىگفت : " زود بزيد ؟ ؟ ؟ فرست تا فضل يحيى را بياورند ، كه تو اندر كارها حاجبى ندانى ، و مرا غم اضطراب ولايت بيمار كرده است ، تا مرا ازين دل مشغوليها كفايت كند . " فضل ربيع گفت : " كس فرستادم ، و ساعت به ساعت فراز رسد . " و مالها بذل كرد ، تا پيش از خلاص او را در زندان زهر دادند . و بمرد در ماه رمضان سال صد و نود و دو ؛ و عمرش چهل و شش سال بود . و چون هارون اين خبر بشنيد ، گفت : " أللّه أكبر كار من نزديك رسيد و كار برمكيان سپرى شد . " و بعد از مدّتى پسر وى را نيز آن حال رسيد .
و نيز از برمكيان كس به دولت نرسيد ، و نام نيكو ازيشان بازماند در عالم .
و برامكه را بسيار مرثيتها گفتند شعرا ، و گفتهاند كه مرثيت ايشان نيز تفاخر دارد بر ديگر مراثى ، زيرا كه شاعران مرثيت تقرّب را گويند و طمع . و برامكه را نه كس ماند ، و نه چيز ، از سوز دل و جگر گفتند .
پس رشيد بعد از برامكه به روم رفت به حرب فغفور * ، ملك روم . و بر آخر صلح افتاد كه هر سال سيصد هزار دينار بدهد ، و مسلمانان را رنجه ندارد .
چون بازآمد رافع ليث به ماوراالنّهر بيرون آمد ، و رشيد هرثمة بن أعين را به حرب وى فرستاد ، و رشيد را به ضرورت به خراسان بايست رفت ، و نالان بود در راه . و بعد از آل برمك هيچ دولتش استقامت نيافت و بسيار تأسّف خورد ، و ياد همىكرد ، همه راه ، سخنهاى يحيى دران وقت كه على بن عيسى آن مال عظيم آورده بود كه گفت : " بدين مال خرابى خراسان است ، و كارها بشوريد . و دو چندين مال بجاى بازفرستى ، و آخر حاجت باشد امير المؤمنين را رفتن به نفس خود . "
و چون خبر فضل يحيى به رشيد رسيد تافته شد و از رى به طوس رفت .
شنبد اوّل جمادى الآخر كار او آخر شد ، سال صد و نود و سه ، به جايى كه آن را اسل * خوانند به ديه سناباد بر ظاهر طوس . و عمر او چهل و پنج سال بوده است و پنج ماه ؛ و به روايتى چهل و هشت گويند . و پسرش ، صالح ، بر وى نماز كرد .