فرستى ، و نظام نگيرد آن ولايت . و آخر حاجت آيد به تن خويش رفتن ، كه او تا دو چندين خود را ننهاده است ، اينقدر پيش امير المؤمنين نياورد . و چون خراسان از مال تهى گردد و از مصادره ستوه شدند ، دشمنان و خوارج سر بركنند تدارك آن دشوار باشد . " هارون خاموش گشت و همچنان بود كه وى گفت . و اين كار هم از جملهى آن بود كه دل رشيد بگشت بر برامكه ، كه سالها فضل و جعفر اميران خراسان بودند كه ده يكى ازان مال به خزينه نرسيد . و دل رشيد از برامكه سير شده بود . و سببها فراز آمد : يكى آغالش دشمنان ايشان ، چون فضل بن الرّبيع و زرارة بن محمّد الغزى * و ديگران . و ديگر حديث عبد الملك بن صالح الهاشمى ، و باز حديث يحيى بن عبد اللّه العلوى ، و حديث عبّاسه ، خواهر رشيد - و آن را قصّه دراز است - تا رشيد را دل بگرديد . پس رشيد همه را بفرمود گرفتن ، و جعفر را بكشت و تنش را به جسر انبار بردار كرد و سرش به خراسان فرستاد . و آن روز هزار و اند كس را از برامكه بكشتند و يحيى و فضل و محمّد و موسى و جماعتى را بازداشتند و زنان را ، مگر مادر فضل كه رشيد از وى شير خورده بود و دختر يحيى و دو سه كس ديگر . و الّا ديگر زنان را مباح بدادند ، و رسواييها رفت ، و همه سراها و قصرهاى برامكه خراب كردند و بسوختند .
و بعد ازان يحيى بن خالد به حبس بمرد ، و زير مصلّى او رقعهيى يافتند به مهر ، همچنان پيش هارون بردند . چون بازگشاد ، نوشته بود به خطّ يحيى : " بسم اللّه الرّحمن الرّحيم قد تقدّم الخصما و المدّعى عليه بالأثر ، و الحاكم اللّه لا يحتاج إلى بينة * ، و السّلام . " چون هارون بخواند ، لونش بگرديد ، و نيز كس او را خندان نديد ، تا بمرد . و روزى رشيد مسرور خادم ، صاحب عذاب ، را بفرستاد - و جعفر را هم او كشت - و فرمود كه : " فضل را از پيش وى برگير و چنان نماى كه همى بكشمش ، تا از او چه پيدا شود . " و پيغام داده بود كه : " اگر مال و نعمت ندهى فضل را كشتن فرموديم . " پس مسرور را پيغام داد يحيى ، گفت : " ما را مال فراز آمد ، و تمام شد از دولت امير المؤمنين . و هم از بهر مصلحت وى و نيكو نامى او تفرقه كرديم بر مردم . و من نه ازان كسانم . و امير المؤمنين نيكو داند كه مال بر مذلّت و كشتن فرزندان اختيار نكنم . " پس مسرور فضل را از پيش وى برداشت ، و فضل دست و پاى پدر بوسه داد و وداع كرد و حلالى خواست . و مسرور او را بيرون آورد ، و هيچ اميد نماند . يحيى مسرور را بازخواند و گفت : " پيغامى از من به امير المؤمنين
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 270
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٢٧٠