إذ المكارم فى آفاقنا ذكرت * فانّما بك فيها يضرب المثل . "
پس فضل بخنديد و او را هزار دينار فرمود و خلعتى فاخر و شتر و چهارپا و هرچيز ، و پانصد دينار ترجمان را داد و گفت : " ما درين زبان همىنبينيم . "
و اخبار برامكه بسيار است ، از عهد برمك تا آخر دولت . و من آن را كتابى مفرد ساختهام ، و ترتيبى نهاده روزگار دولت ايشان را ، و آنچه كردهاند در حقّ مردم و روزگار محنت و سبب آن ، و آنچه بر سر ايشان آمد .
پس هارون پسران را بيعت كرد ، محمّد را امين لقب دادش ، و عبد اللّه را مأمون لقب داد ، و باز قاسم را مؤتمن لقب داد . و چنان خواندهام در كتابى به خطّ جدّم ، مهلّب بن محمّد بن شادى ، كه درين وقت بيعت عبد اللّه بن مصعب بن ثابت بن عبد اللّه بن الزّبير به بيعت كردن پيشآمد . پس اين بيت بخواند كه طريح گفته است اندر وليد بن يزيد :
لا قصّرا عنها و لا قلعتها * * حتّى يطول على يديك طوالها
هارون را سخت عظيم خوش آمد و او را صلتى تمام بداد . و خيزران ، مادرش ، همان قاعدت اوّل بگرفت ، و هارون او را منعى نكرد .
و در سال صد و هفتاد و شش فضل يحيى را به خراسان فرستاد . و يحيى بن عبد اللّه الحسنى خروج كرد ، تا رشيد با وى عهد كرد و پيش وى آمد . و آخر كار زهر دادش ، و بمرد . و ازان پس هارون به روم شد و شهر صفصاف خراب كرد . و مروان حفصه در جملهى قصيده گفته است ، شعر :
إنّ أمير المؤمنين المصطفى * قد ترك الصّفصاف قاعاً صَفْصَفاً « 1 »
و بعد ازين هارون عزم خراسان كرد ، و فضل بازآمده بود . و على بن عيسى بن ماهان امير بود . پس او بيامد ، و او را چندان مال آورد از غلام و كنيزكان و اسبان و جامهها و زر و سيم و نافههاى مشك و عنبر و مويهاى گوناگون از قاقم و سمور و انواع آن ، كه آن را قياس نبود . و به ميدان اندر جمع آورد ، و همه ميدان پر بود ، و همه بازگشاد و به ترتيب بنهاد . و هارون را خبر داد تا به نظاره آمد به ميدان . و چشمش خيره شد ازان مال . يحيى را گفت : " آنست كه تو گفتى كه او را به خراسان مفرست . و من خلاف كردم ، و سخت مبارك آمد آن خلاف تو . " يحيى گفت :
" اگر اين را از پس درد سر نباشد نيكست ، و تو به عوض اين يك درم دينارى باز
هامش
( 1 ) .( قاعاً صَفْصَفاً )Sure 20 , Teil von Vers 106