برى ؟ " گفت : " بگو . " يحيى گفت : " امير المؤمنين را بگوى كه و اللّه كه هيچ نماند از كشتن فرزندان و مباح كردن زنان و سوختن و خرابى كه با من نكردى . من ترا همچنان نخواستم ؛ و زود رسد مكافات اين كار . " پس مسرور فضل را به ديگر جاى باز داشت و رشيد را اين پيغام بگفت همچنان . گفت : " و اللّه كه من ازين سخنها همى ترسم كه هرچه يحيى گويد جز چنان نباشد . " و همچنان بود . بعد از رشيد كه طاهر بن الحسين محمّد الامين را بدان زارى بكشت ، و آن حالها رفت و رسواييها به خانهى او .
چون مأمون به بغداد بازآمد ، محمّد الامين را مادرى بود ، زبيده ؛ اين شعر بگفت و به مأمون فرستاد :
بخير * امام قام من خير عنصر * و أفضل سام فاق أعوار بمنبر *
لوارث علم الأوّلين و فهمهم * و للملك المأمون من امّ جعفر
كتبت و عينى يستهلّ * دموعها * إليك بن عمّ * من جفونى و محجر *
سأشكوا الّذى لا قيت * بعد فراقه * * إليك شكاة المستضام * المقهّر
أتى طاهر لا طهّر اللّه طاهرا * فما طاهر فى فعله * بمطهّر
فأخرجنى من دار ملك ورثتها * عن السّلف الماضين من كلّ مفخر *
و أبرزنى * مكشوفة الوجه حاسرا * و أنهب أموالى و أخرب أدور *
و عزّ * على هرون ما قد لقيته * و ما مرّ بى من ناقص الخلق أعور
پس چون مأمون برخواند ، بگريست و گفت : " و اللّه كه اين نيست مگر آن پيغام كه يحيى بن خالد بر دست مسرور فرستاد به رشيد ، و بىمراد ما به ما باز آمد . " و گويند هارون دستخطّى داده بود يحيى را ، و سوگندان به مصحف و مغلّظهها خورده كه هرگز به يحيى و خانه و فرزندانش بد نكند و نفرمايد . و از خاندان خلافت جمله بزرگان آل عبّاس گواهى نوشته بودند . و همان شب ، كه ايشان را قبض كردند ، مسرور را فرمود تا آن خطّ را از خزينهها بازجست و بياورد ، و رشيد بدريد . و بعد ازان خللها در مملكت پديد آمد و از هر جوانب اضطراب خاست . و رشيد پشيمان گشت از آنچه كرد . امّا سود نداشت .
و يحيى بن خالد اندر سال صد و نود مرد ، و او را هفتاد سال از عمر گذشته بود . و اين خطّها به خطّ وى ديدند كه گفته بود دران وقت :
تنام و لم تنم عنك المنايا * تنبّه للمنيّة يا نؤوم
تروم الخلد فى دار المنايا * فكم قد تمّ قبلك ما تروم *