و مردم را معالجت كردى ، تا با ادريس گستاخ گشت . و يك بارى ادريس نالنده گشت ، و شماخ او را زهر داد و بازگشت .
و مادر هادى و رشيد خيزران بود ، و مردمان او را بزرگ داشتندى . و بامداد نخست به سراى او رفتندى به سلام ، و سعى كردندى در أشغال مردم گزاردن . و اين قاعده از عهد مهدى بود . پس هادى بران انكار كرد ، و روزى به مجلس اندر گفت :
" شما روا داريد كه كسى نام مادر شما برد و سخن ايشان گويد ؟ " گفتند : " نه . " هادى گفت : " پس چه واجب كند كه شما پيش مادر من رويد و مهمّات به وى تفويض كنيد و سخن او آوريد و در دهن مردم نهيد . و يا خود بايد كه كسى داند كه مرا مادرى هست يا نه ؟ و اگر ببينم كه نيز كسى به سراى او رود ، گردنش بزنم ! " پس مردمان بازايستادند ، و خيزران غمناك گشت . و روزى هادى صحنى برنج ، نيمى بخورد و نيمى ديگر را زهر اندر كرد و به مادر فرستاد . گفت : " مرا اين خوش آمد ، به تو فرستادم . " و خيزران دريافت و نخورد ، سگى را دادند ، هم اندر ساعت بمرد . پس هادى را گفت : " شرم ندارى كه مادر را زهر دهى ؟ " هادى گفت : " شرم ندارم ، كه مرا از كار تو عيب همىآيد ، كه همه شهر و بازار حديث توست كه مادر امير المؤمنين چنين گفت و چنين كرد . "
پس ازين هادى رشيد را بازداشت ، گفت : " خود را خلع كن ، تا من فرزند را ولىّعهد كنم . " و يحيى بن خالد البرمكى را بازداشته بود . هارون خواست كه چنان كند . يحيى گفتا : " نبايد . صبر كن . " پس هادى يقطين را بخواند و گفت : " برو و همين ساعت هارون را بگوى كه ترا زندگانى به از خليفتى . اگر خود را خلع كرد ، قضاة و عدول را ببر و گواه گير ، پس وى را رها كن . و اگر نكند ، همين ساعت سر او و سر يحيى بن خالد را برگير و به پيش من آور . و اگر پيش از نماز شام اين تمام نكرده باشى ، يك بدست از بالاى تو كم كنم . " يقطين بگريست و گفت : " وقت نزديك است .
فردا را تمام كنم . " گفت : " لا و اللّه . " چون يقطين بيامد ، ساعتى بگذشت كه او را باز خواندند . بيامد نزديك پردهسرا ، آواز گريستن شنيد ، گفت : " يا امير المؤمنين مرا باز خواندند . " خيزران گفت : " اندر آى ، تا امير المؤمنين را بينى . " يقطين اندرون رفت ، هادى را ديد بر تخت مرده ، گفت : " أيّها السّيّدة اين را چه بود ؟ " خيزران گفت :
" خداى بگرفتش . " يقطين بازگشت و به زندان آمد و هارون را گفت : " السّلام عليك يا أمير المؤمنين . " هارون گفت : " امير المؤمنين برادر ماست . " يقطين از حال هادى و
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 266
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٢٦٦