تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
وى برستند . و مهدى همين تاريخ عيسى بن على * را كه عمّ پدرش بود بدان فراز آورد كه خود را خلع كند . و مالى بدادش ، كه بيعت چنان كرده بود كه بعد از مهدى هم وى باشد . و درين اميد پير گشت . پس مهدى پسران را بيعت فرمود كردن . نخست موسى را و هادى لقبش نهاد ، پس هارون را و رشيد لقب دادش . و پس ازين كار يعقوب بن داود بن طهمان بزرگ گشت پيش مهدى ، و دست وزير ابو عبيد اللّه بر بست ، تا چنان افتاد كه يعقوب را اين استر ، كه او برهمىنشست ، از خشخشه‌ى طيلسان دررميد و لگد زد و ساقش شكسته شد . و مهدى غمناك شد و بپرسيدنش رفت به خانه‌ى او . پس وزير ابو عبيد اللّه مهدى را خالى بيافت ، آغالش كرد و يعقوب را به چند چيز متّهم كرد ؛ و در جمله شيعت علويان . و چون يعقوب بهترى يافت ، مهدى مردى علوى به وى داد و گفت : " اين را بكش . " و بدين كار آزمودن يعقوب خواست ، نه كشتن علوى . و يعقوب علوى را اندر شب رها كرد و نفقات داد ، بعد از آنكه علوى او را گفت : " شرم ندارى كه با خون فرزند پيغامبر سوى عرصات آيى ؟ " و مهدى كس را نشانده بود بر راه . علوى را بگرفتند و به زندان بازبردند . و يعقوب را ازين حال پرسيد ، گفتا : " بكشتم او را . " سوگند داد ، سوگند خورد به حيوة و سر امير المؤمنين . بعد ازان مهدى او را بازداشت . چون خيانت ظاهر شد ، به مطبق اندر ، سختتر زندگانى ، و همه عهد مهدى و هادى دران مطبق بماند تا رشيد بيرون آوردش ، و چشمش تباه گشته بود . يحيى شغلها بر وى عرضه كرد ، نپذيرفت و به مكّه رفت و عبادت كرد ، تا آخر عمرش . پس ربيع بن يونس به قصد ابو عبيد اللّه الوزير برايستاد و پسرش را به زندقه منسوب گردانيد - و درست گشت . و مهدى پسرش را پيش وى بكشت . و پس گفت : " امروز از وى نصيحت تو نيايد . " تا او را نيز بگرفت و بكشت . و هارون را به جانب روم فرستاد به غزو ، و او را از گاه كودكى به يحيى بن خالد البرمكى سپرده بود . و هرچه كردى به فرمان او كردى ، و جز پدر با وى مخاطبت نبودى . و هارون دو سال و نيم به ديار روم بماند و با ظفر و مال و نعمت بسيار بازآمد . و اين وقت لقب نهادش رشيد ؛ و هنوز كودك بود . و اين اندر سال صد و شصت و چهار بود . و باز هادى را به رى فرستاد تا دفع خوارج كرد از گرگان و طبرستان . و اندر ذى الحجّه آفتاب هم از بامداد گرفته برآمد ، سياه گشته بود و تا نيم‌روز چنان بماند تا شب ؛ و سخت عجايب بود . چون بگشاد به