بود . پس عايشه رضى اللّه عنها پاسخ نوشت : " من امّ المؤمنين عائشة إلى زياد أمّا بعد . " و ديگر هيچ ننوشت . زياد غمناك گشت . و آن مال تلف شد و هيچ نتوانست گفت . و بو بكره مولاى پيغامبر بود ، عليه السّلام ، ايشان را نيز نسب اندر مولايى درست كرد ، و سخت عظيم پسنديده داشتند مردم اين كار را . پس معن بن زايده به سجستان بمرد ، و حسن بن قحطبه به خراسان . پس مهدى خراسان بو عون را داد .
و اندر سال صد و شصت و يك مهدى به حجّ رفت ؛ و اندر باديه مصنعها و آبگيرها فرمود كردن و منزلها ، و راه مكّه آبادان كرد ، بران سان كه هست . و بسيارى مال و نعمت بر درويشان تفرقه كرد و كعبهى معظّم را دو كسوهى طميم به زر درپوشيد ، و صد و پنجاه هزار تا جامه از ديبا و هر جنس به مردم داد از مكّه و از مدينه . و هم دران وقت خراج مصر و حمل آنجانب فراز رسيد ، مبلغ آن سيصد هزار دينار ؛ همه بر مردمان حرمين و مستحقّان بخشيد . و درين حجّ مهدى را بىحدّ و اندازه مال و نعمت خرج افتاد ، و سخت عظيم نيكو سيرت و معتقد بود .
و اندر سال صد و شصت و دو چون بازگشت ، مقنّع لعنه اللّه بيرون آمد به ماورا النّهر ، و دعويى كرد كه اندر مسلمانى كس نكرده بود ، و نام او هاشم بن الحكيم بود ، و جادويى عظيم دانست . مقنعى بر روى بسته داشتى و دعوى خدايى كردى - أستغفر اللّه - و ازين سبب او را مقنّع خواندندى . و آنست كه آن چاه ساخت به حكمت ، و سيماب دران ريخت با اخلاطهايى كه دانست ، تا عكس آن بر هوا چنان مىنمود كه ماهى بر آسمان همىتابد . و شرح كار و شعبدههاى او درازست تا كارش عالى شد . و چندين هزار مرد تابع او شدند ، و خاقان ترك را بخواند . و مهدى از خوراسان سپاه فرستادن گرفت ، تا بعد از بسيارى وقعت و حالها حصار گرفتندش . و آخر كار همه مردمان حصار را زهر داد ، از زنان و غلامان ، تا همه بمردند . و چون شراب با زنان خود همىداد ، بخوردندى و همه فتادندى مرده . پس زنى بودش ، شراب پنهان به جامه فروريخت و بيفتاد بر سان ديگران . اين زن حكايت كند كه : " مقنّع را ديدم ، چون شتر مست كف بر لب آورده و هر سو همى تاخت ، و همه چهارپايان را به شمشير پى مىبريد . و هرچه خواسته بود ، آتشى عظيم برافروخت و دران همىافكند ، تا همه سوخته شد . پس تنورى سخت بزرگ بتافت و همىگفت : عالمى را به باد دادم و گمراه كردم ، بر آخر خود را ببايد سوخت . پس خود را دران تنور افكند و همان ساعت ناچيز گشت . " و مسلمانان از
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 262
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٢٦٢