و منصور پيش ازين عهد خراسان به يكى از مهتران فرستاده بود ، از گماشتگان ابو مسلم ، نام او ابو داود خالد بن ابراهيم الدّهلى * ، تا خراسان بگرفت . و اين خبر به بو مسلم رسيد ، عظيم تافته شد و هيچ درمان نديد جز رفتن . و از منجّمان شنيده بود كه او را كام به روم افتد . پس به مداين آمد روز سهشنبه بيست و پنجم شعبان ، و منصور به روميّهى مداين لشكرگاه زده بود . منصور ابو مسلم را بنواخت و ايمن كرد .
و بو مسلم بازگشت و پرسيد كه : " اين چه جايست ؟ " گفتند : " روميّه . " بو مسلم بينديشيد . پس منصور روز ديگر چند مرد را در سراپرده پنهان كرده بود ، و گفت :
" چون دست بر دست زنم شما از پس اندر آييد و شمشير به بو مسلم اندر بنديد . " چون بو مسلم را بار دادند اندرآمد و بايستاد . منصور حمايل از وى بخواست كه بنگرد .
بو مسلم حمايل از گردن برآورد و پيش منصور بنهاد . و گفت : " اين تيغ عمّ من است ، عبد اللّه ؟ " گفت : " آرى يا امير المؤمنين . " گفت : " اين تيغ مرا بشايد . " و سخنها گفتن گرفت و كنيت او بگردانيد ، بجاى بو مسلم بو مجرم مىگفت . و هرچه از وى در دل داشت ، مىگفت كه : " چرا فلان كار كردى ؟ " و بو مسلم عذر آن بگفتى . منصور خشم گرفت و گفت : " ويلك يا با مجرم . هر سخنى را حجّتى پيش آورى ؟ " و بعد ازان دست بر دست زد ، و آن مردان بيرون آمدند و شمشير به بو مسلم دربستند . بو مسلم همچنان برپاى ايستاده بود و سوى ايشان هيچ ننگريست و گفت : " يا منصور مرا مكش ، كه پشيمان گردى ، و ترا روزى به كار آيم . " پس منصور ايشان را گفت : " دستتان بريده باد ، شمشير بر سر زنيد ! " همچنين كردند . و كشته شد روز چهارشنبد هم اين ماه ، دوّم روز كه آمده بود . و او را به ميان بساط اندر پيچيدند كه فكنده بود ، و كارش سپرى گشت .
و چنان خواندم كه ناقلان دولت تا عالمست سه كس بودهاند كه از جايى به جايى نقل كردند : اسكندر رومى و اردشير پاپكان و ابو مسلم اصفهانى . و او را كسانى كه اخبار ندانند مرغزى گويند ، سبب آنكه به مرو خروج كرد ، همچنانكه سلمان را فارسى خوانند ، از براى آنكه عرب همه زمين عجم را فارس گفتندى . و سلمان را فارسى خواندندى ، و او از اصفهان بود ؛ و جماعتى پندارند كه او از فارس بوده است . و از صاحب حرس بو مسلم ، بو اسحاق ، روايتست كه بو منصور پرسيد كه : " چند كشته است بو مسلم ؟ " گفتا : " من ديدم پيش خود - و اندر حربها بدين دعوت شما اندر - سيصد هزار مرد كشته است . "
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 257
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٢٥٧