تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
أصبح الدّين * ثابت الأساس * بالبهاليل من بنى العبّاس
و اندرين قصيده ذكر جور بنى اميّه گفته است ، و آنچه با ابراهيم الامام كردند و با قريش . و سفّاح انگشت در دهن گرفت . چون سليمان و معاويه بيرون آمدند ، سديف را گفتند : " قتلتنا قتلك اللّه . " يعنى كشتى ما را ، كه خداى تعالى ترا بكشاد . پس سفّاح هر دو را بفرمود كشتن ، و پنجاه هزار درم سديف شاعر را داد . پس جماعتى خارجيان سپيد علم برخاستند ، و سفّاح سوى ايشان سپاه فرستاد ، و پراكنده شدند در سال صد و سى و سه . و داود بن على را به حجّ فرستاد ، و به موسم صد كس را از بنى اميّه بگرفتند . و سى مرد را به مسعده الطّايى داد تا اندر راه مدينه همه را بكشت ، و ديگران را دوّم روز بفرمود كشتن . و سفّاح برادرش ، ابو جعفر المنصور ، را سوى بو مسلم فرستاد به خراسان ، تا اندر سرّ از بو سلمه حفص بن سليمان الخلال شكايت كند بدان تخليط كه با سفّاح خواست كردن ، و درخواهد تا او را بفرمايد كشتن . و ابو جعفر به خراسان رفت و اين كار به صواب ديد عمّ كرد ، داود بن على . پس بو مسلم بسيارى كرامت كرد ، و بدين كار مرار بن انس الضّبى را بفرستاد ، تا بو سلمه را اندر شب بكشت ، چنان كه كس ندانست ، و سوى خراسان بازگشت . و سفّاح جزع كرد ، و ماتم بو سلمه بداشت . و بو مسلم سليمان بن كثير را - كه سر همه داعيان بود ، مردى سخت عظيم بزرگ به سخنى خوارمايه كه از او بازگفتند - پيش مجلس بفرمود كشتن به حضور ابو جعفر المنصور . و سخت عظيم بزرگ آمد منصور را آن حال ، و سوى سفّاح بازگشت و كينه‌ى ابو مسلم اندر دل گرفت . و گفت : " اين مرد ، بدين دستگاه و فرمان ، اگر چنان كه خواهد ، اين كار را از ما بگرداند و ديگرى را دهد . " و ازين باب سخنها سفّاح را بگفت و آغالش همىكرد كه : " تا بو مسلم را نخوانى و نكشى كار تو استقامت نگيرد . " و سفّاح دفع همىافكند . پس هيچ‌كس نماند از خصمان ، إلّا يزيد بن عمر بن هبيره و حسن بن قحطبه . او را حصار دادند اندر واسط . پس سفّاح منصور را بفرستاد تا يزيد را زنهار داد ، و بيرون آورد با بيست مرد از مهتران ، و در جمله معن بن زايده و بسيارى سپاه . پس منصور معن را به آذربادگان فرستاد ، و سپاه بتفاريق از وى پراكنده كرد . پس يزيد را هم در سراپرده‌ى خويشتنش بفرمود كشتن ، بعد از آنكه مهتران را يكايك در سراپرده خوانده بود و بند كرده . پس سر