چون از حجّ بازگشتند ، بو مسلم يك منزل پيشتر همىآمد . پس خبر مرگ سفّاح بيافتند و رداى پيغامبر صلّى اللّه عليه و قضيب به منصور آوردند . و بو مسلم خبر يافت نخست ، و به منصور خبر تعزيت فرستاد و خود به كوفه بايستاد ، تا منصور فراز رسيد . و عبد اللّه بن على ، عمّ منصور ، به شام خود را دعوت كرد و بيرون آمد . بو مسلم از منصور بپذيرفت كه كار او سپرى كند ، به شام رفت با سپاه .
و چنين روايتست كه از سپاه خراسان هفت هزار مرد با عبد اللّه بودند به شام . چون شنيدند كه بو مسلم روى به دو دارد ، همه را سلاح بستد و بازداشت ، تا به سپاه بو مسلم نپيوندند ، به خويشان و همشهريان خود داد . پس دو هزار مرد را بفرستاد به در آن قلعه كه ايشان را بازداشته بودند ، تا تيغ بكشيدند و همه را به يك روز بكشتند . و ابو مسلم شش ماه با وى حرب كرد ، به ظاهر حرّان به كنار زاب ، تا او را بهزيمت كرد . و عبد اللّه با برادرش ، عبد الصّمد ، بگريخت سوى برادرشان ، سليمان ، به بصره ، و آنجا پنهان ببود .
فصل اندر اخبار و مقتل ابو مسلم
و اين حرب اندر سال صد و سى و هشت بود . پس منصور ذمامى بفرستاد بر خواستهى عمّ ، و سپاه شام بر بو مسلم . و منصور به سود و زيان سخت بودى . و ابو دوانيق ازان خواندندش ، يعنى به دانق سخن گفتى . و ابو مسلم را ازان عظيم خشم آمد . گفت : " بر خون مسلمانان ريختن امينم ، و برخواسته نه ! " - و منصور عهد شام و بصره به دو فرستاد . گفت : " مرا به كار نيست . " و بازپس فرستاد - و سوى خراسان رفتن عزم كرد و به حلوان آمد . و منصور به مداين آمد . چون منصور را گفتند كه بو مسلم به حلوان رفت ، گفت : " للّه الأمر دون حلوان . " * پس نامهها فرستادن گرفت به بو مسلم و عهدها كردن ، و فرمود تا همهى دوستان و بنى هاشم به وى نامه نوشتند كه : " خود را زشت نام همىكنى بدين كردارهاى تو اندرين دولت . و امير المؤمنين در حقّ تو هرچه بهتر . " و بر آخر عيسى ، عمّ خود ، را بفرستاد ، و از چند گونه درشت و نرم پيغام داد در نهان و آشكارا ، تا ابو مسلم را سر بگردانيد .