امام اينجا آوردم ، و به سراپردهى وزير اندر شدند . و اكنون هيچ اثرى نمىبينم . " و ابو سلمه حال ايشان از ابو الجهم و حميد * و بزرگان دعوت بنى العبّاس همىپوشيد ، تا ايشان شتربان را بنواختند و كس با وى فراز كردند . و همىگرديد در شهر ، تا چاكرى را بشناخت كه با ايشان بود ، سابق نام . و او را پيش ابو الجهم آوردند ، و به رفق و مدارا از او خبر امام بازپرسيد ، و سابق احوال بگفت . پس ابو الجهم صد دينار شتربان را داد به كرا ، و خود برخاست و برفت سوى امام و به خلافت بر وى سلام كرد . و اين خبر فاش گشت . پس ابو سلمه نيز به ضرورت بيامد و به رسم خليفتى سلام كرد با بزرگان .
پس روز آدينه بيرون آمد سفّاح ، منتصف ماه ربيع الاوّل سال صد و سى و دو . و بر اسپى أبلق نشست و سوى جامع رفت و خطبه كرد و گفت : " أنا سفّاح بنى هاشم ألّذى فى الكتب ذكرى . " پس تب آمدش سخت ، كه رنجور بود . عمّش ، داود بن على ، خطبه تمام كرد - و اكنون به تمامى اخبار مروان بازگرديم .
پس سفّاح عبد اللّه بن على ، عمّش ، را به حرب مروان فرستاد ، و مروان هزيمت رفت . و اين اوّل ظفر بود در دولت بنى العبّاس . و عبد اللّه به دمشق آمد ، و صالح ، برادرش ، را به طلب مروان فرستاد ، و بر آخر كار كشته شد به زمين مصر به ديه فيّوم - و بو صير نيز گويند - بر دست اسمعيل الخازنى * . و او را شصت و هفت سال بود ، و شصت و سه نيز گويند . و شب يكشنبد كشته شد اندر حرب ، سال صد و سى و سه .
نسب : ابو عبد الملك بن * مروان بن محمّد بن مروان بن الحكم ؛ مادرش : امّ ولد كرديه نام و لبابه گويند ؛ حليت : مروان مردى بود سرخ و سپيد ، أشهل ، ضخم الهامه ؛ وزير و كاتب عثمان بن قيس بود ، مولى خالد القسرى ، و عبد الحميد بن يحيى ، مولى العلا ، بعد از عثمان ؛ نقش الخاتم : اذكر الموت يا غافل .
و مروان را دو پسر بود ، عبيد اللّه و عبد اللّه . هر دو بگريختند سوى حبشه ، و ايشان هر دو ولىّعهد بودند . پس عبيد اللّه را بگرفتند و او را به بندگى بفروختند ، و عبد اللّه با خواهرش و امّ مروان پياده بگريختند . و چنان است اندر تاريخ جرير كه هزار فرسنگ پياده برفتند گرسنه و بىنوا ، و هيچ نناليدند و نگريستند . و آخر كار سياهان حبشه ايشان را بگرفتند و بفروختند - نعوذ باللّه من زوال النّعم . و سر مروان پيش سفّاح آوردند ، همين سال در آخر ذى الحجّه .
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٢٥٢