فانّ النّار بالزّندين تورى * و انّ الحرب يبعثها كلام
أقول من التّعجّب ليت شعرى * أأيقاظ اميّة أم نيام
و مروان به ديگر حربها رفتن مشغول بود . او را جواب نوشت و گفت : " ألشّاهد يرى ما لا يرى الغائب . آنچه دانى همىكن . " نصر بن سيّار اميد برداشت و بعد حالها سوى رى آمد . و آن جايگاه بمرد .
و علامت و كسوت بنى اميّه سبز بودى از پيشتر . بو مسلم خواست كه خلاف آن كند . پس در خانهيى تنها بنشست و غلامى را بفرمود كه زرد و سفيد و سرخ و كبود و همه لون جامهها درمىپوشيد ، و پيش وى اندر مىآمد . چون بر آخر همه با جامهى سياه اندرآمد با عمامه و ردا و قبا ، دران شكوهى و هيبتى يافت . پس ازان كسوت سياه فرمود كردن و درپوشيد ، و علامت سياه ، كه ابراهيم الامام داده بود و آن را سحاب نام كرده ، بازگشاد .
پس به يمن عبد اللّه بن يحيى بن زيد الحسينى بيرون آمد ، و از بو مسلم خود خبر نداشت همين سال . و اتّفاق را همچنان كسوت سياه ساختند ، و خود را طالب الحقّ نام نهاد . و ابو حمزه نامى از يمن به كار علوى برخاست و مكّه و مدينه بگرفت و از انصار و قريش بسيارى بكشت . و فرياد برخاست ، و مكّه و مدينه مسخّر كرد .
و فرياد به مروان رسيد كه سياهجامگان مشرق و مغرب بگرفتند . و مروان عطيّه * را به حرب بو حمزه فرستاد ، تا او را بكشت . و پس به صنعا رفت و عبد اللّه الحسينى را با پسر بكشت و سرشان به مروان فرستاد .
و اندر سال صد و سى عبد اللّه نامى از طالبيان برخاست . و ابو مسلم از خراسان قحطبه را با بسيارى سپاه بفرستاد به حرب عامر بن ضباره ، و به جابلق به حرب مشغول شدند ، و عامر كشته شد . و نيز چنان سپاه هرگز بنى اميّه را جمع نشد ، و همدان و حلوان تا نهروان بو مسلم را گشاده شد . و قحطبه به كوفه آمد ، به كنار فرات بر عرب افتاد . و قحطبه بر دست معن بن زايده به شب اندر كشته شد .
و يزيد بن عمر بن هبيره سوى شام برفت به هزيمت . و حسن بن قحطبه سپاه به كوفه درآورد ، و ابو سلمة الخلال كه او را وزير آل محمّد خواندندى ، از كوفه بيرون آمد ، و به هم مجتمع شدند و دعوت بنى العبّاس آشكارا كردند . و سپاه فرستادند به شام و عراق ، و كار بالا گرفت .