نماز نبرد . بگفت : " نه سلام و نه سجده ترا واجب نيست . " و ازان پس هرگز نخنديدى ، مگر در جنگ . و ابو مسلم را همان عادت بود - و اين شرح خود گوييم . امّا بو مسلم پيش عيسى معقل بود كه پدرش را ، عثمان ، حادثهيى افتاده بود ، مادر بو مسلم ، وشيكه ، را به عيسى سپرد و پيش وى بزاد و بزرگ گشت . و پدرش ، عثمان ، در آذربايجان بمرد ، و پيش از اسلام بنداد هرمزد نام بود . پس اين بو مسلم سخت عظيم داهى و فاضل و عاقل بيرون آمد . و چون عيسى بن معقل را خالد ، امير العراقين ، به كوفه بازداشت ، از بهر باقى خوارج * ، بو مسلم آنجا رفت . و داعيان از نقباى محمّد بن علىّ الامام ، چون سليمان بن كثير و لاهز بن قريظ و قحطبة بن شبيب ، با چند خوراسانى به پرسيدن عيسى رفتند و از سخن گفتن و كفايت بو مسلم خيره شدند و قضا را عيسى از زندان خالد بگريخت با برادرش ، ادريس . و بو مسلم پيش آن نقيبان رفت ، بدان معرفت . و ايشان او را بعد از مدّتى پيش ابراهيم بن محمّد الامام بردند به مكّه ، با بيست هزار دينار و مبلغ بيست هزار درهم . پس ابراهيم بو مسلم را بيازمود ، و سخت عظيم عجب ماند از كفايت او در همه نوع . و ايشان را گفت : " إنّ هذا لفضله من الفضل . " و بو مسلم امام را همى خدمت كرد . چون نقيبان كسى خواستند كه به خراسان دعوت آشكارا كند ابراهيم بو مسلم را بفرستاد ، اندر سال صد و بيست و هشت ، و به خراسان دعوت آشكارا كرد ، بعد از حالها به ديه سفديج * از ناحيت مرو به ابراهيم بن محمّد الامام ، روز پنجشنبد بيست و پنجم ماه رمضان سال صد و بيست و نه . و روايتست ، اندر شعبان اندر سال صد و بيست و هشت ، امّا آن درستتر و مسندتر . پس وقعتها بود و حربها با نصر بن سيّار و ابن الكرمانى تا نصر را از خوراسان بيرون كرد ؛ باز ابن الكرمانى را بكشت - و ليكن نه جاى آنست . و بدين وقت اندر ، كه شيعت عبّاسيان را كشتند به خراسان ، نصر بن سيار سوى مروان نامه نوشت بدين خبر ؛ و اين بيت بنوشت ، شعر :
ارى جذعا إن يثن لم يقو رايض * * عليه فبادر قبل أن يثنى الجذع
و اين پيش از اظهار دعوت بود . چون مروان نامه بخواند ، هيچ ازان حديث ننديشيد ، و به حرب خوارج و ديگران و اضطرابها مشغول بود ، هيچ پاسخ نكرد .
چون كار از حدّ برفت و زمان تا زمان دعوتها آشكارا خواستند كردن ، نصر ديگر باره اين بيتها بگفت و در نامه به مروان فرستاد ، شعر :
أرى خلل الرّماد و ميض جمرى * و يوشك أن يكون له ضرام