يوسف بن عمر بن هبيره كه خالد قسرى را كشته بود به هم بازداشته بودند . چون مروان به دمشق آمد ، صواب چنان ديدند كه حكم و عثمان را بكشند . پس پسر خالد قسرى گفت : " من بروم بدين شغل . " و آن خواست كه بدين كار به زندان اندر رود ، و يوسف عمر را به خون پدر بكشد . و همچنان كرد . و كسى را اندر فرستاد ، و هر سه را بكشتند . و ابراهيم از مروان بگريخت و باز پيش مروان آمد و بيعت كرد . و بعد از روزگارى اندر آب زاب غرقه شد . و او را چهل سال عمر بود .
اندر نسب : ابو اسحاق ابراهيم بن الوليد بن عبد الملك بن مروان ؛ مادرش : امّ ولد ، خراسانيّه ؛ حليت : مردى بود سرخ و سپيد و تنآور ؛ وزيران و دبيرانش هم ازان برادر بودند ؛ نقش الخاتم : توكّلت على الحىّ .
خلافت مروان بن محمّد پنج سال و دو ماه بود ؛ به ديگر روايت پنج سال ، در تاريخ جرير شش سال گفته است ، تا آخر عهدش .
و چنان بود كه مروان به ياورى حكم و عثمان همىآمد . چون به دمشق رسيد ايشان را كشته يافت در زندان . فروماند ، پس پرسيد كه : " با ايشان در زندان كه بود ، تا اين حال بدانيم ؟ " ابو محمّد السّفيانى را بياوردند . چون درآمد ، گفت :
" ألسّلام عليك يا أمير المؤمنين . " مروان گفت : " ترا نه بدين كار خواندهايم . حكم و عثمان را كه كشت ، و احوال چون بود ؟ " ابو محمّد گفت : " حكم ولىّعهد بود ، و پس از وى عثمان . " گفت : " بلى . " پس شعرى برخواند كه در زندان گفته بود ، و آخرش اين بيت بود :
فان أهلك أنا و ولىّ عهدى * فمروان أمير المؤمنينا
پس مردم كه حاضر بودند ، گفتند : " راست مىگويى . " و مروان را بيعت كردند ، روز دوشنبه منتصف ماه صفر سال صد و بيست و هفت . پس از آنجا به حرّان رفت ، و در فتنهها گشاده شد ، كه آخر دولت بنى اميّه بود . و مردمان حمص عاصى شدند و گفتند : " كار خليفتى بدانجا رسيد كه به شعر خلافت دهند و بيعت كنند . " و مروان آنجا رفت ، و آن مرد كه مردم را برانگيخته بود ، بپراكند . و به كوفه عبد اللّه بن معاويه نامى برخاست از فرزندان جعفر الطّيّار ، و اصفهان بگرفت .
و آخر كار كشته شد ، بر دست عبد اللّه بن عمر بن الخطّاب * ، امير عراق . و ضحّاك خارجى بيرون آمد و همه عراق و سواد بگرفت . و سليمان پسر هشام بن عبد الملك به