تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
خلافت عمر بن عبد العزيز دو سال و پنج ماه و سيزده روز بود ، و اندر تاريخ جرير الطّبرى شش گويد . بعد از سال چون سليمان بمرد مهر ازان عهدنامه برگرفتند ، نام عمر بن عبد العزيز ديدند . تافته شد ازين كار ، دست بر پيشانى نهاد و گفت : " لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العلىّ العظيم . " و سخت كراهيت داشت و فايده نبود . پس عدل و سيرت نيكو پيش گرفت بر سان عمر بن الخطّاب رضى اللّه عنه . و عدل عمرين اين هر دو عمر را گويند . پس يزيد بن المهلّب را بگرفت و از او مال طلبيد كه برگرفته بود . و درين عهد محمّد بن على بن عبد اللّه بن العبّاس برخاست و دعوت كرد به خود اندر نهان . و ميسره نامى بود ، او را به عراق فرستاد ، و دوازده تن ديگر اندر ناحيتها بپراكند به دعوت كردن . و لقب او ابو محمّد الصّادق گفتند . و ابو مسلم عبد الرّحمن نافذ الدّوله و صاحب الدّعوه در اين سال از او شكسته‌دل مادرش پيش عيسى بن معقل آمد ، به ديه باوانه * از ناحيت اصفهان . و عمر بن عبد العزيز روز آدينه بيست و پنجم ماه رجب فرمان يافت به دير سمعان از حمص به شام اندر ؛ و گويند پنجم ماه بود سال صد و يك و او را سى و نه سال و هشت ماه بود . و گويند بنى اميّه او را زهر دادند . و از أنس بن مالك بازگفتند كه گفت : " هيچ‌كس را نديدم كه نماز كردن او به نماز كردن پيغامبر صلّى اللّه عليه و سلّم ماننده بود ، مگر اين جوان را . " يعنى عمر بن عبد العزيز . اندر نسب : ابو حفص عمر بن عبد العزيز بن مروان بن الحكم ؛ مادرش امّ عاصم بود ، بنت عاصم بن عمر بن الخطّاب ؛ حليت : عمر مردى بود نيكوروى و نحيف تن و نيكو محاسن ، و بر پيشانى نشان زخم داشت كه به كودكى اسپ زده بود ، و ازان سبب او را أشجّ بنى اميّه گفتندى ، چون هشام را أحول بنى اميّه و هر يكى را چيزى ؛ وزير : ليث بن رقية الثّقفى * بود ؛ نقش الخاتم : أعزّ عروة يجادل عند يوم القيامة ، و گويند : عمر يؤمن باللّه . خلافت يزيد بن عبد الملك چهار سال و يك روز بود . او را حادثه‌ها افتاد با خوارج و پس با يزيد بن المهلّب ، تا يزيد كشته شد به عقر بابل ، و دولت و روزگار ايشان سپرى گشت . اندر سال صد و دو فتحها بود