مستعملست از ساختهى او ، و بىاندازه خوردى و اسراف كردى . و گويند كه در عهد خلافت او همّت مردم جز به خوردن و مهمانيها ساختن و تكلّف نبود . و سخن ازان رفتى كه : " من ازين نوع طعام فرمودهام ، و حلوايى ازين شكل ساختم ؛ و سخت خوش بود . " همچنانكه در عهد وليد برادرش سخن مردم از عمارت كردن و آبادانى بود ، و بناهاى غريب و شكلها نهادن برحسب همّت وليد ، و مولع بودنش به كار عمارت . و همچنانكه بعد ازين به خلافت عمر بن عبد العزيز همهى شغل مردم از قرآن خواندن و ختم قرآن كردن و دعوات و نمازها بودى . و ازين تجربت گفتهاند كه :
" ألنّاس على دين ملوكهم . " و اكنون نيز ، اگر بازجويى ، كار همچنان رود . پس در تاريخ جرير الطّبرى چنان خواندم * كه سليمان وقتى به مدينه بود و آنجا برهى فربه بسيار بود . خوانسالار را فرمود كه : " امروز برّهى نر پيشآور راتب خوان ، پيش از طعام خوردن ، تا من گردهى آن برّه بخورم ! " خوانسالار همچنان كرد ، و سليمان هر دو گرده با پيه در يكى نان مىپيچيد و مىخورد تا گردهى سى برهى نر سپرى كرد . بعد ازان به عادت خويش بر خوان با ندما طعام خورد ، چنان كه هيچ كم نكرد . و ازان پس سبدى انجير تر آوردند . سليمان گفت : " مرا به دل همىآيد كه اين انجير با خايهى پخته خوش باشد . " و بفرمود تا بياوردند . خوانسالار طبقى بياورد ، و بسيارى خايهى پخته و پاك كرده بر آنجا نهاده . سليمان خايه با انجير مىخورد ، به دهنش خوش آمد ، مىخورد . خوانسالار ، گفتند ، بترسيد عظيم ، زيرا كه او بسيار خواره بود ؛ درد شكمش بگرفت ، و بمرد . و به ديگر روايت به شام اندر گويند بمرد به دانيق * ، روز آدينه بيستم ماه صفر سال نود و نه . و چهل و پنج سال عمرش بود . و عمر بن عبد العزيز را خليفت كرده بود به عهدى اندر ، و مهر بر سر نهاده بود ، و همهى بنى اميّه را فرموده بود كه : " بيعت كنيد او را كه درين عهدست . " و عمر بن عبد العزيز بر وى نماز كرد .
اندر نسب : ابو ايّوب سليمان بن عبد الملك بن مروان ؛ مادرش : امّ الوليد ؛ حليت : مردى بود بزرگروى ، پيوسته ابروى و نيكو موى دراز از دوش گذشته ، و درازبالا و مليح ؛ وزير و كاتب : ابن بطريق الرّومى و سليمان بن نعيم الحميرى ؛ نقش الخاتم : اومن * باللّه مخلصا .
و جعفر منصور اندر خلافت وى زاد ، در سنهى ست و تسعين هجريّه .
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 242
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٢٤٢