تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
سال سى و هفتم قومى از خوارج در كوفه ظاهر شدند ، گفتند : " إن الحكم الّا للّه . " حكم خداى راست . على و معاويه فاسق شدند ، كه حكم با عمرو و با ابو موسى فكندند ، و بسيار بكشتند و بيرون شهر رفتند . على برفت و گفت : " اينكه شما كرديد ، نه به فرمان من بود . صبر بايد كردن ، تا چه بيرون آيد و چه خواهند آوردن ؟ " و ايشان را به شهر بازآورد . پس به وقت وعده امير المؤمنين على عبد اللّه را با ابو موسى الاشعرى بفرستاد و چهارصد مرد ، و عمرو بن العاص با چهارصد مرد از شام بيامد . و به دومة الجندل فرود آمدند و قبّه‌يى بزدند . عمرو و ابو موسى در آنجا رفتند ، و بسيارى سخن رفت . پس عمرو گفتا : " ترا چه زيان دارد ، اگر معاويه خلافت يابد و هرچه تو خواهى بجاى تو بكند . و تو دانى كه عثمان به ظلم كشته شد ؛ و معاويه ولىّ عثمان است . و خداوند تعالى همىگويد :
وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً . "
« 1 » و بسيارى از معاويه بگفت . ابو موسى گفت : " چندينى از معاويه بگفتى ؟ اگر اين كار به شرف بودى ، كس به شرف و حسب و علم چون على نيست . و امّا آنچه گويى " لوليّه سلطانا " ولىّ فرزند باشد ؛ و عثمان را دو فرزند بجايست . اين سخن بگذار . من صواب دران مىبينم كه هر دو را خلع كنيم و اين كار به شورى فكنيم به رسم عمر بن الخطّاب ، تا مسلمانان يكى را اختيار كنند ، و خون ريختن برخيزد . " عمرو گفتا : " چنين كنيم . " و بيرون آمدند . پس عمرو ابو موسى را گفت : " أيّها الشّيخ بياور كه تو بزرگترى . " ابو موسى برخاست و گفت : " اين كار دراز گشت . صواب دران ديديم كه سنّت عمر بن الخطّاب را كار بنديم و خلافت به شورى افكنيم ، تا اين خون ريختن برخيزد . و گواه باشيد كه من اين خلافت از گردن على بو طالب بيرون كردم ، چون انگشترى از انگشت . " و پس انگشترى از انگشت بيرون كرد و بنشست . عمرو بن العاص بر پاى خاست و انگشترى بيرون كرده بود ، و به دست داشت و گفت : " اى جماعت بر من گواه باشيد كه من خلافت را در گردن معاويه كردم ، همچون انگشترى در انگشت . " و ديگر باره انگشترى در انگشت كرد و گفت : " معاويه ولىّ عثمان است ؛ و خداى تعالى گفت :
وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً .
" « 2 » ابو موسى برپاى برخاست و گفت : " دروغ همىگويى اى فاسق و فريبنده ، كه ما چنين نگفتيم ! " و به هم درآويختند ، و مردم بازگرديدند . و
هامش
( 1 )Sure 17 , Teil von Vers 33 .( 2 )Sure 17 , Teil von Vers 33 .
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 230 | ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى ) / نجم الدين سيف آبادى / زيگفريد وبر