خود را به حنّا و زعفران خضاب كردى . و كس به كشتن او هيچ شادى نكرد ، مگر عمرو العاص ، و اين مثل بزد : قد يضرط العير و المكوة فى النّار . * و اندرين آن تخليطها همىخواست كه كرده بود پيش ازان ، و مردم را بر وى آغاليده .
حوادث : اندرين سال حذيفه بن اليمان بمرد و صفوان بن اميّه . سيرتهاى عثمان بسيار است ؛ و نخستين كسى كه قرآن حفظ بخواند او بود ، و برين ترتيب كه اكنون است جمع كرد ، و نسختها بنوشتند ، و ديگرها محو گردانيد و به خطّ خويش بسيار نوشتى مصحف . و روزه بسيار داشتى ، و هر شب آدينه جمله قرآن در دو ركعت نماز بخواندى . و اندر يمن كوشك بنى عروان * سخت عظيم نيكو بود و به صورت و نقشها كرده . چون مردمان از حجّ بازگشتندى آنجا رفتندى به نظاره ، و جهّال گفتندى كه :
" اين بنا از كعبه نيكوتر است . " عثمان آن را خراب فرمود كردن ، و اين سخت عظيم پسنديده دانستند . بدين جايگاه بيش ازين ننوشتم .
خلافت على بن ابى طالب چهار سال و نه ماه بود .
چون عثمان رضوان اللّه عليه را آن حال افتاد ، مردمان مصر و مدينه سوى على رفتند تا بيعت كنند . على گفت : " به وقت آنكه عمر بن الخطّاب كار به شورى فكند مىخواستم كه خلافت مرا باشد . چون بديدم نخواهم . هركس را كه مى خواهيد بيعت كنيد . " ايشان بازگرديدند و مردمان همه پيش طلحه رفتند ، و او همچنين جواب داد . و كوفيان بر زبير آمدند و به اتّفاق بر آخر همه سوى على بن ابى طالب رفتند ، و او را به مسجد آوردند ، كه بيعت كنند . طلحه و زبير حاضر نبودند .
ايشان را نيز حاضر كردند ، و سخنها رفت تا بيعت كردند . و نخستين همه طلحه پيشآمد به بيعت كردن و دست بر دست على زد . اعرابى آنجا ايستاده بود ، گفت :
" يد شلّاء و بيعه لا يتمّ . " و اين سخن مثل گشت ، و ازان گفت كه طلحه شلّ بود .
پس جمله مردمان بيعت كردند ، و مغيرة بن شعبه سوى وى رفت و گفت : " نصيحت تو بر ما لازم است . اين اميران و عمّال عثمان را يك سال بر عمل بگذار ، و پس معزول كن تا كار تو محكم گردد . " همچنانكه عثمان كرد با عمّال عمر بن الخطّاب .
على گفت : " و ما كنت متّخذا ألمضّلين عضدا . همه شكايت ازيشان بود ، و همه روز عثمان را به نصيحت همىگفتم كه ايشان را عزل كن تا كارت استقامت گيرد . و اكنون بگذارم بر عمل . " مغيره گفت : " آنچه بر ما بود گفتيم . تو بهتر دانى . " روز
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 227
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٢٢٧