قرى قاشان بود از ديه فين ، و بر گبركى باستاد - و اين حقيقتتر است .
پس قضا چنان افتاد كه اين فيروز سوى عمر بن الخطّاب آمد و از مغيره گله كرد كه : " غلّه بر من گران نهاده است ، هر روزى دو درم . " عمر گفت : " چهكار دانى كردن ؟ " گفت : " درودگرى دانم و آهنگرى و نقش كردن . " گفتا : " دو درم با چندين صناعت نه بس باشد . " پس عمر بن الخطّاب گفت : " شنيدم كه آسيا كردن دانى كه بر باد گردد ؟ " گفت : " دانم و ترا آسيايى كنم كه همه مشرق و مغرب آن را حديث كنند . " و برفت . پس روز چهارشنبه بيست و ششم ذو الحجّه در مسجد شد به نماز . پيروز پيش صف اندر ايستاده بود و كاردى حبشى ، چنان كه دسته در ميان باشد و از هر دو سوى تيغ ، با خود داشت و شش كارد عمر را بزد . عمر بن الخطّاب بيفتاد و عبد الرّحمن عوف را فرمود تا نماز بكرد ، و كار خلافت به شورى افكند ميان عثمان و على و طلحه و زبير و سعد وقّاص و عبد الرّحمن بن عوف . و همينروز از دنيا برفت - رحمة اللّه عليه . و به روايتى گويند بعد سه روز بمرد ، و صهيب بن سنان بر وى نماز كرد . و بعضى گويند پنجاه و پنج سال بود عمر عمر بن الخطّاب ، و شصت و يك و پنجاه و هفت نيز هم روايت است .
اندر نسب : ابو حفص عمر بن الخطّاب بن نفيل بن عبد العزّى بن رياح بن عبد اللّه بن قرط بن رواح * بن عدى بن كعب بن لوى ؛ مادرش : حنتمة بنت هاشم بن عبد اللّه بن عمرو * بن مخزوم بن يقظة بن مرّة بن كعب ؛ فرزندانش : عبد اللّه و عبيد اللّه و عبد الرّحمن و عاصم و زيد و ابا عبد اللّه * ؛ وزيران و دبيران : عبد اللّه بن الأرقم بود و عبد اللّه بن خلف الخزاعى ، پدر طلحة الطّلحات ؛ نقش الخاتم : كفى بالموت واعظا يا عمر ؛ حليت : عمر مردى بود بلندقامت و تنآور و أصلع بود تمام ، سخت سپيد ، سرخ چشم أسمر بود نيك ، و چنانكه برفتى پنداشتى سوارست ، و به دست راست و چپ هرچه خواستى كردى و توانستى .
حوادث و اندر خلافت او اويس بن انيس القرنى به آذربادگان بمرد ، و بلال حبشى به شهر دمشق و سعد بن عباده به شام . و همه عالم متّفقاند كه پيش از او ملوك بسيار بودند ، هرگز به عدل و نيكو سيرتى او كس نبود ؛ و سيرتهاى بزرگوار او بسيارست . امّا حافظ * گويد كه پيش از وى بودهاند كه دست از بيت المال كوتاه داشتهاند . عجايب آنست كه چندان نعمت او را از شرق و غرب فراز آمد كه شرح آن نتوان داد . و همه ملوك را ذليل كرد و شهرها را بنا نهاد . و فرمانش تا به جيحون
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 223
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٢٢٣