مرد بود ، و با ملك الرّوم دويست هزار مرد بودند . و ايزد تعالى مسلمانان را ظفر داد . و پيش از آنكه حرب اندر پيوست كه صفها راست كرده بودند ، مردى فراز رسيد به خبر مرگ ابو بكر الصّديق و خلافت عمر بن الخطّاب و عزل خالد . امّا بر سپاه پديد نكرد و رسول را همپهلوى خود بداشت و گفت : " نگر تا هيچكس را اين سخن نگويى . " و هم آن روز سپاه روم به هزيمت برفتند ، و به وقت قسمت غنايم نامهى عمر بن الخطّاب بر سپاه بخواند ، و به فرمان او سپاه به ابو عبيده سپرد . و ايشان بر ابو بكر بگريستند و خالد را دعا كردند كه آن ساعت كه حرب بود نگفت ، كه سپاه شكسته دل شدندى ، و عزّ اسلام نگاه داشت . و بعد ازان خالد به مدينه بازآمد و بنشست ، كه عمر بن الخطّاب با وى نيك نبود ، از جهت كشتن ملك * بن نويره - و آن قصّههاست .
و چون پنج سال از خلافت عمر بن الخطّاب برفت او از دنيا رحيل كرد . و بعضى گويند به جانب شام رفت و بنشست . و چنين روايتست كه جهودى ابو بكر را مهمان داشت ، و حارث بن كلدة الطّبيب با وى بود . و برنج پيش آوردند ، و همى خوردند . حارث چون لقمه به دهن اندر نهاد و طعم يافت ، بينداخت و گفت : " اندرين طعام زهرست ؛ تا يك سال بكشد . " و همچنين بود . سال ديگر روز چهارشنبه بيست و دوّم ماه جمادى الآخر سال سيزدهم فرمان يافت - رحمة اللّه عليه . و عمر بن الخطّاب بر وى نماز كرد . و عمر او شصت و سه سال بود ، و پيش از مرگ عمر را خليفت كرده بود . و اندرين وقت مثنّى بن الحارث از عراق به مدينه آمده بود ، و از عجم سپاهى را كه مهترشان هرمزد جادو بود هزيمت كرده ، و عجم شهرابراز * را كشته بودند ، و از پادشاهان نشاندن نمىپرداختند .
اندر نسب و غيره ابو بكر عبد اللّه بن ابى قحافه عثمان بن عامر بن كعب بن سعد بن تيم بن مرّة بن كعب بن لوى ؛ مادرش امّ الخير بنت صخر بن عامر بن عمرو بن كعب * بود ؛ فرزندانش : عبد اللّه و خلف * و محمّد و عبد الرّحمن ؛ دخترش :
عايشه رضى اللّه عنها كه زن پيغامبر بود ، صلّى اللّه عليه و سلّم ؛ وزيرش : عثمان بن عفّان بود ، و عبد اللّه ارقم دبيرش بود ؛ نقش الخاتم : نعم القادر اللّه عزّ و جلّ * ، و اندر دست راست داشتى ؛ حليت : ابو بكر مردى بود سپيدروى كه به زردى همى زدى ، و لطيف و نيكو روى و دراز قامت خفيف عارضين و موى به حنا و كتم خضاب كردى .
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 216
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٢١٦