تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
زنى بود ترسا و سخن به سجع گفتى - ازان جهت سجّاع خواندندش . و هم دعوى كرد به پيغامبرى ، و بنو تميم با وى بودند بسيارى . بعد ازان با مسيلمه الكذّاب يكى شد ، و سخنها برهم همىبستند كه از آسمان آمد . و مىگفتند : " ما هر دو پيغامبرانيم . " و باز از مسيلمه جدا شد ، بعد از آنكه به زن او شد ، و ازين عار بنى تميم از وى بپراكندند . و اندرين عطارد بن حاجب گفت ، شعر :
أمست نبيّتنا انثى نطيف بها * و أصبحت أنبياء اللّه * ذكرانا
پس سجّاع * از خالد سوى موصل گريخت ، و ابو بكر به بحرين و عمان و زمين مهره و تهامه و هر جايگاه سپاه فرستاد به اهل ردّه . بعد ازان كه خالد نصرت يافت و كار مسيلمه به يمامه بر دعوى پيغامبرى درست شد ، و سپاهى عظيم گرانمايه جمع آمدند - و آن را شرحهاست . و او همچنان سخنان سجع همىگفتى كه اين ميكاييل آورده است از آسمان . پس چون سپاه مسلمانان ، كه ابو بكر فرستاده بود به اهل ردّه ، به همه جاى پيروزى يافتند ، و همه‌ى عرب به مسلمانى بازگشتند ، و صدقات از همه‌ى قبايل بياورد . و خالد را فرمود تا به يمامه رود ، و لشكرها سوى وى فرستاد تا كار مسيلمه الكذّاب سپرى گشت . و عاقبت اين سه كس كه دعوى پيغامبرى كردند : طليحه مسلمان شد در عهد عمر بن الخطّاب ؛ و سجّاع خود ترسا بود ، در روزگار معاويه مسلمان شد ؛ و مسيلمه بر دست وحشى ، غلام مطعم بن عدى ، كشته شد ، هم بدان حربه كه حمزة بن عبد المطّلب را كشته بود . و به بحرين و تهامه و عمان و ديگر جايها كه سپاه فرستاده بود همه ظفر يافتند ، و مسلمانى بلند گشت . پس خالد را سوى ابلّه و عراق فرستاد نزديك مثنّى بن حارث * الشّيبانى . در سال دوازدهم اياس بن قبيصه ، ملك حيره ، به پيش خالد آمد به صلح ، و جزيت پذيرفت . پس فتح ابلّه بود ، و باز وقعت مذار بود ؛ و قارن ، مهتر سپاه عجم ، را به هزيمت كرد . ازين پس وقعت الدّجله * بود ، و خالد درين حرب هزار سوار را بكشت از سپاه عجم - مردى عظيم - و نيزه اندر شكم او فراز چفسيد اندر ميدان بر سر اسب ، طعام خواست و بخورد . گفتا : " سوگند خوردم تا صفت مردانگى وى شنيدم كه طعام نخورم تا او را نكشم . " و ازين پس ظفر حرب لبس * بود ، و آن ديهى بود اندر سواد . و آن بود كه عجم ، چون سپاه خالد را بديدند ، از سر خوان جابان ، مهتر سپاه عجم ، بر نخاستند ، و خالد از طيره چندان بكشت كه اندازه نبود تا مگر خون روان گردد و