سوگندش راست شود . نرفت ، كه طبع خشكى زمين آن را به خود مىكشيد ، تا آب دران داشتند ، و خون برفت . پس حيره و سواد جمله به صلح گشاده شد . و در كتاب معارف حدّ سواد كوفه از لشكر * نهد ، و زاب تا حلوان هرچه درين ميانه است ، و حدّ سواد بصره را ، اهواز و پارس و دست ميسان ، جمله ازان شمرد .
و اندرين وقت بود كه عبد المسيح ، آنكه تعبير خواب نوشروان عادل آورد از سطيح كاهن ، پيش خالد آمد به صلح خواستن - و درين وقت عمرش به سيصد و شصت سال رسيده بود . پس چون قرار صلح داده شد ، عبد المسيح كاغذى سرپيچيده در دست داشت . خالد پرسيد كه : " اين چيست ؟ " گفت : " زهر است با خود دارم ، تا اگر تو به صلح اجابت نكنى اين زهر بخورم تا بميرم و به ذلّ بىحرمتى سوى قوم باز نگردم . " خالد از او بستد و بر كف دست كرد و گفت : " بسم اللّه الّذى لا يضرّ مع إسمه شيئى فى الأرض و لا فى السّماء و هو السّميع العليم . " و پس اندر دهان افكند و فروخورد . ساعتى خيره شد و عرق بكرد . پس گفت : " لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العلىّ العظيم . " و عبد المسيح را گفت : " اين زهر از بهر آن خوردم تا بدانى كه هرچه خداى تعالى نخواهد نباشد . " عبد المسيح خيره گشت دران كار ، و سوى قوم باز گرديد ، و گفتا : " اين مرد پندارى كه آدمى نيست . كاغذى زهر قاتل بخورد ، كه اگر اندكى ازان پيلى عظيم را دهند بر جاى بميرد و هيچ زيان نكردش . " و آن صلح بر مراد خالد كرده شد ، و عبد المسيح را با خالد مناظرهها بوده است ، و از احوال عمارت سواد خالد از وى پرسيد ، گفت : " از حيره تا دمشق هرچه امروز بيابانست ، درختها ديدم و آبادانى ، چنان كه اگر سپدى كسى بر سر نهادى و همىرفتى و دست بر شاخها زدى سپد پر از ميوه گشتى ، چنان كه نبايستى دست فراز كردن .
و به شام اندر غزو عين التّمر و يرموك بود و گشادن قلاع دومة الجندل ، تا ملك الرّوم آهنگ شام كرد . و خالد انبار به صلح بگشاد و سوى مرزبانان و سپهبدان كس فرستاد به مداين به دعوت اسلام . و اندرين وقت بوران دخت را همىنشاندند .
پس ايشان بهمن جادو را پذيره فرستادند ، و خالد ايشان را هزيمت كرد ، و پياده بى سلاح زينهار دادشان تا بروند ، بعد از آنكه ده هزار مرد را از عجم كور بكردند به زخم تير ، به يكى نوبت ، كه دست بر چشمشان داشتند ، از پوشيدگى تن ايشان به آهن اندر جمله . پس ازين خالد عراق را به مثنّى بن حارث الشّيبانى سپرد ، و به فرمان امير المؤمنين ابو بكر سوى شام رفت به حرب ملك الرّوم . و با خالد سى هزار
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 215
مساهمون: ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
ص٢١٥