عايشه رضى اللّه عنها ؛ و نيز گويد المثلى و لحخم و عيره عربى * بود ، دون نيزهيى كه به دست گرفتى ، و سه پاره كمان بود : الرّوحا و البيضا و الصّفرا ، و ديگرى كثوم كه روز غزاى بدر شكسته شد .
و اندر تاريخ محمّد جرير الطّبرى گويد زرهى ديگر بودش كه روز حنين يافت ، نامش فاصله . و درقهيى داشت ، سر مردى بر آنجا صورت كرده . پيغامبر فرمود كه آن را پاك كنند ، خود پاك شد ، بىآنكه دست به دو زنند . و جعبهيى و تبر بودش چندى .
اندر چهارپايان پيغامبر عليه السّلام
پيغامبر را عليه السّلام اسبى بود ، نام او منكب * ، از اعرابى فزّارى خريد و روز احد بدان نشسته بود ؛ و ديگرى را مرنجان * گفتندى ، از اعرابى بنى مرّه خريده بود ؛ و اسبى ديگر ضرس نام او بود ؛ و اسبى مقوقس فرستاده بود ، ازان * گفتندى ؛ و ديگرى را ظرب ؛ و يكى بود ورد خواندندى ، تميم الدّارى فرستاده بود ، به عمر بن الخطّاب دادش ؛ و اسبى ديگر ملاوح گفتندى ، ابو بردة بن دينار * داده بود ؛ و ديگرى را لحيف گفتندى ، فروة بن عمرو الحزامى * داده بود ؛ و اسبى ديگرش بود ، مسبحى * گفتندى ، سبب آن را كه پيغامبر تسبيح كرده بود ؛ و اسبى ديگر سجل ؛ و يكى بحران * ، از بازرگانى خريده بود .
و از استران دلدل بود كه مقوقس فرستاده بود ، و تا زمانهى معاويه بماند ؛ و ديگرى فضّه نام به ابو بكر داد ؛ و در تاريخ جرير الطّبرى شهبار * گويد .
و از خران يعفور بود ، آنكه پيغامبر بر وى نشستى ؛ و ديگرى گويد عفير اندر تاريخ .
و از شتران جمّازه يكى بود ابله * خواندندى كه آن را ملك ابلّه فرستاده بود ؛ و يكى فصول * بود از ابو بكر الصّديق ، آن شب كه از غار به درآمده بودند ، بخريد و بهايش داد به مدينه . و چون پيغامبر را عليه السّلام وحى رسيدى هيچ چهارپاى زير وى طاقت نداشتى جز اين شتر ؛ و يكى عضبا بود ، به سباق نيكو دويدى ؛ و در تاريخ ديگرى جدعا همىگويد . و اشتران بشير بيرون ازان بيست شتر كه به غارت ببردند و بازآوردند ، يكى را نام مروه * بود و ديگر يعفوم * .
و اندر تاريخ جرير نام بعضى گويد ، و همچنين روايت كند هفت گوسفند