مسلمان شدند . پس پيغامبر عليه السّلام به زنهار معطم * بن عدى به مكّه اندر شدند .
و چون پنجاه سال از عمر پيغامبر بگذشت ، خداى تعالى از ميان زمزم و مقام پيغامبر را به معراج برد . و بعضى گويند از خانهى امّ هانى بنت ابى طالب . و اين وقت نزديك بود به مرگ ابو طالب و خديجه ، و پيغامبر عليه السّلام از غم بسيار آنجا بودى ، قوله تعالى :
سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ .
« 1 »
ازين پس به موسم مردمان مدينه ، چند تن از قبيلهى خزرج ، دعوت او بپذيرفتند . دوّم سال از قبيلهى اوس چند تن با ايشان بيامدند و همه مسلمان شدند ، و خواستند كه پيغامبر را ببرند . پس مصعب ، ابن عمّ خود ، را بفرستاد ، به مشاورت عبّاس بن عبد المطّلب ، تا نخست همه شهر را دعوت كند و بيعت بستاند .
و همچنان كرد . و ديگر سال بازآمدند ، و جماعتى از مهتران ببردند و قبيلهى تمام ، به حضور عبّاس ، پيغامبر را بيعت كردند به همه شرايط . و مسلمانان رفتن گرفتند سوى مدينه ، پنهان .
و ازان پس پيغامبر صلّى اللّه عليه عزم رفتن كرد - و اين را هجرة الثّانية خوانند . و شب رفتن على بن ابى طالب را فرمود كه در جامهى خواب وى خسپد ، و گفت : " وديعتهاى مردم بجاى بازرسان . " و خود بيرون آمد ، و كافران نگهبان به در و بام برگماشتند ، بران عزم كه قصد كشتن پيغامبر كنند . روز را چون بيرون آمد ، اين آيت مىخواند :
وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ .
« 2 » و هيچكس ازيشان بيدار نشد . و پيغامبر به وعده با ابو بكر الصّديق سوى غار رفتند ، و سه روز ببودند و شب چهارم با زاد و دليل به جانب مدينه رفتند .
چون پيغامبر عليه السّلام پنج فرسنگ بيامد ، بازپس نگريد در كوههاى مكّه ، غمناك شد ، زاد و بود خويش بجاى بگذاشت و آب از چشم مباركش بدويد . گفت :
" اى حرم خدا اگرنه آنستى كه مرا از تو به جور و ستم بيرون مىكنند هرگز از تو جدا نگشتمى ، كه بر پشت زمين از تو فاضلتر جاى نيست . " ايزد تعالى آيت فرستاد :
إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعادٍ .
« 3 » پيغامبر شادمان شد . و قريش صد شتر
هامش
( 1 )Sure 17 , Vers 1 .( 2 )Sure 36 , Vers 9 .( 3 )Sure 28 , Teil von Vers 85 .