بيان . " عبد المسيح گفتا : " همچنان است از بهر اين كار آمدهام اى خال . بگو تا پس چه باشد ؟ "
ديگر بار سطيح گفتا : " لمولد هجان ، من معدّ بن عدنان ، يبعث بخير أوان ، بالنّبوّة و البرهان ، فيعبد الرّحمان ، و يكثر الأذان ، و يزجر الشّيطان ، و يظهر الايمان ، بالواحد المنّان ، و تخمد النّيران ، و تدحض الأديان ، له بكلّ مكان ، يتبعه آل عدنان ، و يهاليل قحطان ، فيعملون الميزان ، فى ذوى الطّغيان ، فيعبد الدّيّان ، ذو الملك و السّلطان ، فقل لابن بابكان ، إذا ملك منكم النّسوان ، آزرمىدخت و بوران ، فأيقنوا بالهوان ، يا بن عمرو بن حيان ، إذا كثرت التّلاوة ، و ظهر صاحب الهراوة ، و غاض وادىّ السّموة ، و نضبت بحيرة ساوه ، فليست ألحيرة لك بدار ، و لا لك بها قرار و سيملك منهم ملوك و ملكات ، بعدد الشّرفات . "
و چون اين لفظ بگفت همان لحظه جان بداد . پس عبد المسيح بازگشت و سوى كسرى آمد ، و خبر بداد از آنچه سطيح گفت . كسرى گفتا : " تا به عدد شرفهها از ما زنان و مردان پادشاهان نشينند ، كارها و آسايشها باشد . " و بود كه ازيشان در دو سال چهار پنج سپرى شدند * ، و تا روزگار عثمان بيش نكشيدند . پس عبد المطّلب پيغامبر را به حليمه سپرد ، تا او را شير دهد . و پيش ازين چهار ماه در مكّه زنى شير دادش ، مسروق نام . و حليمه او را بدان كوهها در ، بپرورد ، كه هوا آنجا خوشتر بودى ، و كودكان را آنجا بردندى . چون ده ساله شد عبد المطّلب او را به ابو طالب سپرد و بمرد .
پس اين جايگاه من شرح قصّه نمىدهم ، مگر در خاتمت كتاب - اگر خداى تعالى توفيق دهد . امّا تواريخ و كارهايى كه رفته است على الولا مختصر جمع كردم بر سبيل ديگر ابواب . بل فصول آن مشبعتر ، و شرح آن بجايگاه خود ثبت كرده شود - إن شاء اللّه تعالى و به الحول و القوّة .
فصل اندر تاريخ كارها تا به هجرت
آن وقت كه پيغامبر عليه السّلام با ابو طالب ، عمّش ، به شام رفت ، بحيراى