راهب او را بديد و علامتها يافت ، و بو طالب را گفت : " اين پسر ترا چه باشد ؟ " گفت : " فرزند . " راهب گفت : " نشايد كه پدر او زنده باشد . " گفت : " برادرزادهى منست ، امّا از فرزندان عزيزترست . " بحيرا گفت : " اگر به روى چنين مهربانى او را به شام مبر ، كه همهى جهودان و ترسايان شام او را دشمناند كه پيغامبر خواهد بود . " و مهر نبوّت كه ميان دو كتف پيغامبر بود مىبوسيد . پس ابو طالب بازگشت و به مكّه بازآمد . و اندرآمدن و رفتن بالاى سر پيغامبر عليه السّلام پارهيى ميغ همى رفت و سايه همىداشت ، از تپش آفتاب ؛ و اين علامتهاى پيغامبر بود عليه السّلام . درين وقت گويند نه ساله بود ؛ و دوازده نيز گويند . و دران وقت كه با اعمام خويش به حرب الفجار حاضر آمد بيست و سه ساله بود ؛ و بيست و يك نيز گويند .
و بار دوّم كه به شام رفت از بهر خديجه به بازرگانى با ميسره ، غلام خديجه ، و بسيارى علامتها ديدى ميسره از پيغامبر ؛ و پيغامبر بيست و پنج ساله بود . و چون بازآمد بعد از دو ماه خديجة بنت خويلد بن أسد بن عبد العزّى را به زنى كرد .
و اندران وقت بناى كعبه نو كردند . مىخواستند كه حجر الأسود را بر ركن كعبه نهند . خلاف كردند ، هر چهار قبيله كه در مكّه بودند ، چون بنى هاشم و بنى اميّه و بنى زهره و بنى مخزوم . و هركس خواست كه حجر را ايشان برگيرند و بر ركن نهند ، تا فخر ايشان را بود . و اندرين گفتوگوى همىبودند كه پيغامبر عليه السّلام از در مسجد درآمد . و اتّفاق كرده بودند كه هرچه آن كس حكم كند كه از در مسجد اندر آيد ، ضرورت چنان كنند . پس گفتند : " محمّد الامين آمد . " و تا وحى رسيدن او را محمّد الامين خواندندى ، از وفا و امانت و راستى . و همهى وديعتها پيش وى نهادندى ، و بر توسّط او در همهى حوادث خلاف نكردندى . چون پيغامبر سخن ايشان بشنيد ردا بازگسترد ، و حجر را در ميان ردا بنهاد و فرمود تا از هر قبيله گوشهيى برگيرند ، و همچنان كردند . چون به ركن رسيدند ، پيغامبر را گفتند : " اكنون تو برگير و بر جايگاه خويش نه ! " پيغامبر عليه السّلام حجر الاسود را بر ركن كعبه نهاد . و اندرين وقت به ده سال خلاف كنند ، در بيست و پنج و سى و پنج سالگى پيغامبر عليه السّلام گذشته بود * . و اين وقت ده سال بود از پادشاهى خسرو پرويز .
و نخست آيت كه جبرييل آورد ، سورهى
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي
« 1 » بود - و همهى
هامش
( 1 )Sure 96 , Teil von Vers 1 .