ايران بپراكندندى . و بعضى گويند اسپ ديد كه شتران رمانيدند . و همان شب آتش بمرد در آتشگاه پارس ؛ و هزار سال بود كه مىافروختند . و آب درياى ساوه خشك شد . پس روز ديگر كسرى از خواب چون درآمد افتادن شرف ايوان ديد ، غمناك شد .
بزرگان و دانايان را پيش خواند و اين سخن همىگفت كه : " چه شايد بودن ؟ " و موبد موبدان از خواب خويش سخن گفت : " نيارستم گفتن تا ملك آغاز كرد . " پس آغاز كرد اين خواب گفتن . پس خبر مردن آتش برسيد و حديث آنكه بحيرهى ساوه ناپديد گشت . كسرى مضطرب گشت ، و فرمود تا همهى كاهنان را و عارفان و زاجران فال و منجّمان و معبّران را جمع كنند . و كس فرستاد به نعمان بن المنذر كه داناتر عرب بود تا كسى بفرستاد . نعمان عبد المسيح بن عمرو بن ثعلبه را بفرستاد ، و او را دران وقت سيصد و اند سال از عمر او گذشته بود ، و هيچكس سرّ اين ندانست .
عبد المسيح گفت : " گشايش اين سخن از خال من خيزد سطيح الغسّانى را . " كسرى بفرمود تا برود و ازين احوالها خبر آورد . پس عبد المسيح را بيافتند و به فرمان شاه بتاخت و سوى شام رفت . چون نزديك سطيح رسيد وى را در حال نزع يافت . و با وى سخن گفت ، هيچ پاسخ نيافت . پس اين شعر بگفت و دهن بر گوش سطيح نهاد و به آواز بلند در گوش سطيح گفت ، شعر :
أصمّ أم يسمع غطريف اليمن * بنافد فى القول شاف من عمن
يا فاضل الخطّة أعيت من و من * فى الأرض أحياء معدّ و يمن
من معدن الشّام إلى أرض عدن * و فارج الكربة فى اليوم الفطن
أتاك شيخ الحىّ من آل سنن * و امّه من آل ذئب بن حجن
أزرق رأس النّار صرّار الاذن * أبيض فضفاض الرّداء و البدن
صحم طويل المنكبين كالشّطن * رسول قيل الفرس كسرى الموسن
جاريّة الأرض علنداة و سجن * لا يرهب الظّلما فى اللّيل دجن
ترفعه طورا و طورا بحرن * حتّى ندا عارى الحاجن و القطن
كانّما إحتجب فى حصن مكن *
سطيح چشم بگشاد و نيك در وى نگريد و به آوازى ضعيف او را گفت : " عبد المسيح ، على جمل يسيح ، و قد على سطيح ، حين أوفى على الصّريح ، بعثك ملك بنو ساسان ، لإرتجاح الايوان ، و سقوط الشّرفات الثّمان ، و رؤيا الموبدان بانتشار الذّوبان ، بمغيض نهروان ، و لخمود النّيران ، و لفوت بحيرة قاشان ، ذلك علامات