تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
هاشم رسيد ، و بسيارى بيفزود بر طعام حجّاج دادن . و هر چيز كه شرح آن ظاهر است . و از وى به عبد المطّلب به‌خوانى * با جمله‌ى بزرگان و اشراف قريش پيش سيف بن ذو اليزن رفت به تهنيت ملك بازيافتن يمن . چون سيف از نژاد عبد المطّلب باز پرسيد و او را بدانست او را بزرگ كرد و به خلوتش پيش خواند و بستودش و بشارت دادش به پيغامبر عليه السّلام . و بعد ازان او را بسيار چيزها بخشيد و شادان بازگشتند . پس چون ابرهه الاشرم سپاه و پيل به در مكّه آورد ، بدان عزم كه ويران كند - و سبب آن بود كه كليساى نيكو به يمن بكرد و مىخواست كه مردمان آنجا روند ، بر مثال آنكه به كعبه آمدندى . گفتا : " آن خانه را خراب كنم . " و آن‌كه دو عرب بدان كنيسه در حدث كردند و در محراب ماليدند . و ابرهه طيره گرفت و از ملك حبشه اين دستورى خواسته بود ، و آن پيل را كه نامش محمود بود با خود بياورد تا كعبه‌ى معظّم ويران كند . پس مردمان مكّه به كوه‌ها اندر رفتند . و صد اشتر ازان عبد المطّلب برده بودند . سوى ابرهه رفت . و آن دو مرد از بزرگان عرب كه با او حرب كردند و اسير افتادند ، و پس دليلى همىكردند ، عبد المطّلب را پيش ابرهه بردند و تعريف كردند . ابرهه از شكوه و فرّ عبد المطّلب فروماند و او را به كرامت * بر تخت خود نشاند ، برابر خويش ، و بنواخت . پس عبد المطّلب از شتران خويش سخن گفت ، ابرهه گفتا : " آن ظنّ ما كه اندر تو بود خطا گشت . " عبد المطّلب گفت : " چه ظنّ بوده است ؟ " ابرهه گفت : " پنداشتم كه از من شفاعت اين خانه خواهى كردن كه شما را بدان فخر باشد جاودانه ، تا ترا بخشم و بازگردم . " عبد المطّلب گفت : " من خداوند شترم ، سخن شتر توانم گفت . و خانه را خداوندى هست كه دشمن را ازان بازتواند داشت . " ابرهه بسهميد ازان سخن ، و شگفت آمدش لفظ عبد المطّلب ، و بفرمود تا شتران را بازدادند ، و عبد المطّلب بازگشت . روز ديگر ابرهه با سپاه و پيل به در مكّه آمد ، خداى تعالى طير أبابيل را بفرستاد ، به مخلب و منقار اندر ، ازان سنگها ، و بريشان فروگذاشتندى ؛ از فرق سر مرد بيامدى و از شكم اسب بگذشتى . و به يك ساعت همه هلاك شدند . و روايتست كه از دريا كنار گل برداشتند . خداى تعالى تفى از دوزخ بفرستاد و بران وزيد و اندر هوا سنگ گشت . و چون بريشان آمد اندامهاشان پاره‌پاره شد ، و بس كس به شهر يمن بازنرسيد . و ابرهه را خوره در تن افتاد و بمرد به يمن ؛ و به حبشه نيز گويند . و اين ذكر در قرآن مجيد است ، قوله تعالى :
أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 188 | ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى ) / نجم الدين سيف آبادى / زيگفريد وبر