او را نام داود نهاد . و پس آن بود كه ديوى به صورت سليمان بيامد ، و خاتم از زنش بستد ، و اندر دريا انداخت و به جاى او بنشست ، تا بعد از چهل روز انگشترى در شكم ماهى بود ، كه به مزد سليمان دادند ، و خاتم به وى بازرسيد . و مملكت بازيافت به رحمت ايزدى .
و بعد ازين سخن قضا و قدر رفت تا سيمرغ گفت : " من قطع كنم . " با آنكه مىرفت دختر پادشاه مشرق به پسر خسرو غرب نرسد ، و برفت و دختر را بربود و به آشيانهى خويش برد و بپرورد . و آنست كه بر صورتها نگارند : سيمرغ و دختر . پس قضاى ايزدى برفت و ملكزاده را كشتى غرق گشت و او را موج بدانجا افكند كه نشيمن سيمرغ بود . و به هم رسيدند و پوست جانورى بزرگ بر نشيمن پرده شد ، و ملكزاده در ميان آن به فرمان دختر ، و سيمرغ بىخبر ، تا دختر بار برگرفت و فرزند آورد . و چون جبرييل سليمان را خبر داد سيمرغ را گفت : " چه كردى ؟ " گفت :
" دختر پيش منست . " و آن پوست برگرفت . بعد از آنكه دختر را گفت : " درين ميان رو تا آفتابت رنجه ندارد . " و پيش سليمان آوردش و ملكزاده و دختر و فرزند بيرون آمدند . و سيمرغ همان ساعت از شرمسارى ناپديد گشت ازان تاريخ .
پس ديوان را فرمود بناها كردن . و از عين القطر شهرستانى رويين كرد ، تا آن را مدينة الصّفر خوانند . و آن گنجها همه آنجا بنهاد و كرسى فرمود كردن ، بدان عظيمى . و چون بر آنجا نشستى چندين هزار كرسى زرّين بر بساط نهاده بودى ، از راست عالمان و فرزندان پيغامبران بنى اسراييل بنشستندى با بزرگان ، و از چپ عفاريت و جنّ و پرى ، و بالاى سر مرغان بايستادندى گوناگون . و به فرمان سليمان عليه السّلام باد آن بساط را همچنان با چندان هزار جانور الوان برداشتى . هركجا خواستى :
غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ .
« 1 »
و حديث مورچه و سخن گفتن با سليمان كه گفت :
" ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ .
« 2 » و شرح ملك و عظمت سليمان درازست . و ما ذكرى مختصر كنيم ، على الاجمال .
چون عمرش به پنجاه و پنج سال رسيد و مسجد بيت المقدّس همىفرمود كردن قدرى مانده بود ، بر عصا فراز چسفيد اندر مسجد ، و جان از وى جدا شد ، سالى بران مثال بماند . ديوان مسجد را تمام كردند ، و كس پيرامون او نيارست گرديدن . و
هامش
( 1 )Sure 34 , Teil von Vers 12 .( 2 )Sure 27 , Teil von Vers 18 .