آمد - و خود گفته شده است . امّا چنان كه اردشير بابك بريشان برخاست ابن تبّع اسعد بن عمرو بر طوايف و يمن الاقيال و الذوون بيرون آمد و همه را برداشت - و اللّه أعلم بالصّواب .
ملك حسّان بن تبّع سبعون سنه
چون به پادشاهى بنشست ، به يمامه رفت و كشندگان پدر را بكشت . و اندر تاريخ جرير چنانست كه از دست جذيمة الابرش ملكى بود به يمامه ، نام او عملوق . و ستمكاره بود ، بر زنان و دختران رعيّت دستدرازى كردى . و از گريختگان طسم و جديس قومى به يمامه مقام داشتند . و اين پادشاه از قبيلهى طسم بود . و مهترى بود جديس را ، نام او اسود بن عفّان * ، از اين فعل پادشاه ستوه گشت و با مهتران جديس برخاست و در ساخت و عملوق را با جمله مهتران بنى طسم مهمان كرد ، و همه را بكشتند به حيلت . پس مردى بجست ، نام او رياح بن مرّه ، و سوى حسان بن تبّع رفت به فرياد خواستن . حسان خشم گرفت و با سپاه روى به يمامه نهاد . رياح گفت : " مرا خواهرى هست ، سه روزه راه بيند و او را به قبيلهى جديس شوهرى هست .
و سخن او معروف كه زرقا اليمامه خوانندش ، ايشان را خبر دهد ، و حذر گيرند . " پس حيله ساختند . و حسان بفرمود تا هر مردى شاخى بزرگ با برگ اندر پيش داشتند ، چنان كه ديدار اسپ و مرد بپوشيد . و همىآمدند تا زرقا درخت بيند و مردم نبيند . پس جماعت جديس مىترسيدند ، زرقا را بر مناره فرستادند تا بنگرد . چون نگه كرد ، گفت : " درختستان بسيار همىبينم كه رود . و شكّ نيست كه از پس آن مردماند . " و در كتاب معارف چنانست كه سوارى فرود آمد ، تا نعل اسب را باز گيرد تا عمارتى كرد و برنشست . زرقا بديد و مردمان را بگفت . هيچ باور نداشتند تا بعد از سه روز حسان برسيد و همه را بكشت . و قضاى ايزد تعالى كار بكرده بود .
و اندرين سخن زرقا أعشى گويد :
ما نظرت ذات أشفار كما نظرت * يوما الذّئبىّ إذ سجعا
قالت أرى رجل فى كفّه كتف * و يخصف النّعل الصّغر أيّة صنعا
فكذّبوها بما قالت فصبّحهم * ذو آل حسّان يرفى السّم و السّلعا *
پس زرقا اليمامه را بگرفتند و گفتند : " چون است كه ما را نديدى ؟ " گفت :
" ديدم و گفتم ، باور نكردند . " و ازيشان سوار را بداد كه چه وقت فرود آمد و بر