همىكنيد . " و اين چينى هم آن ساعت بمرد ، و شمّر فروماند ، و مردمانش از تشنگى و ضعيفى كه شده بودند دران گرما مردن گرفتند . و منجّمان شمّر را گفته بودند كه مرگش در ميان دو كوه آهن باشد . پس شمّر از تف سوزش زمين زره بيفكند و بر سرش نشست . و سپرى آهنين داشت ، آن را سايه كرد برابر آفتاب . پس سخن منجّم ياد آمدش . لشكر را گفت : " شما تدبير خويش كنيد كه كار من آخر ببود . " و همان ساعت بمرد و ديگران همچنين ، مگر كسى كه به سرحدّ بيابان بود كه بعد از روزگارى به جانب يمن بازرفتند ، و اگرنه همه تباه شدند - و اللّه أعلم .
ملك ابى مالك بن شمّر خمسة و خمسون سنه كاملة
اهل يمن او را بيعت كردند و با سازى عظيم هزار رايت ، هر رايتى چندين هزار سوار سوى روم رفت ، و به طاعت پيشآمدند . خراج ازيشان بستد و سوى مغرب رفت و شعرى گفت ، در جمله اين بيت ، شعر :
منع الرّقاد * تقلّب الشّمس * و طلوعها من حيث لا تمسى
پس ، از درياى عظيم بگذشت تا نزديك ظلمات ، و پيش ازان * در تاريكى خواست شدن ، بمرد . و پسرش تبّع الأقرن با وى بود ، تن پدر به مقر اندر طلى كرد و در صندوق نهاد . و سپاه را بازگردانيد و دريا بگذاشت ، و روم را ؛ به زمين يمن باز آمد و پدر را دفن كرد . و آنست كه اعشى شاعر در وى مىگويد :
و خان النّعيم أبا مالك * و أىّ امركم يجنّه الزّمن *
ملك الاورن * بن ابى مالك ثلاث و خمسون سنه
او را تبّع الاصغر * خواندندى ، در روزگار بهمن بود . و در تاريخ جرير خواندم كه به عراق اندرآمد با سپاهى عظيم . چون به سواد رسيد ، راه ندانستند و متحيّر شدند ، و آن را حيره نام كردند . پس بر كنار دجله برفت تا سوى آذربادگان بيرون شد ، و بسيارى مال يافت و دشمنان را قهر كرد ، و از سوى موصل بازگشت به يمن .
و چنين روايتست كه رسول هندوان او را هديههاى بسيار آورده بود . تبّع اندران طرايفها خيره مانده بود ، و گفت : " اين همه از هندوستان خيزد ؟ " رسول در يافت و به تيزبينى گفت : " از زمين چين آوردند بيشتر . " پس تبّع آن سخن در دل گرفت ، و كينه جستن جدّش سپاه فراز آورد بىاندازه از بنى الازد و قضاعه و لخم و