هر جايگاهى ، و به جانب چين رفت .
و كتاب سير گويد : بهمن او را طاعت داشت و كرامت كردش تا از خوراسان بگذشت ، و يك سال به سمرقند بايستاد ، و آن عمارت آنجا را به جاى آورد . و بعد ازان سپاه سوى چين كشيد . و به روايتى گويند به كابلستان بايستاد و سپاه فرستاد سوى چين ، و شكسته بازآمدند . پس او برفت و به همهى روايت پيروز گشت . و ملك چين كشته شد ، و آن شهر چنان خراب بكرد كه ديگر عمارت نپذيرفت . و يكسر ولايت غارت كردند ، و يمانيان با عالمى مال و خواسته به يمن بازرفتند . و هفت سال اندرين كار برفت ، و تبّع گفته است در جمله شعرى :
أنا تبّع الأقرن من فرع حمير * ملكنا عباد اللّه فى زمن الخالى *
ملك ابنه ذو جيشان سبعون سنه
چون ذو جيشان به پادشاهى بنشست در عهد دارا الاكبر بقيّت طسم و جديس را به يمامه بشكست و بسيارى بكشت ؛ و بعد از ذو جيشان در عهد اسكندر بودند و روزگار نضر بن كنانه ، آنچه مانده بودند ازين قبيلهها و ثمود - و آنچه ياد كرديم - پادشاهى يافتند . و عدد ايشان در اوّل پيدا نبود و همه به فنا رفتند . و اندر ذكر ايشان أعشى گويد :
أ لم تروا إرما و عادا * أفناهم اللّيل و النّهار
و انقرضت بعدهم ثمود * بما جنى فيهم قدار
و جاسم بعدها و طسم * قد أوحشت منهم الدّيار
و حلّ بالحىّ من جديس * يوم من الشّرّ مستطار
و مرّ دهر على صحار * فهلّكت جهرة صحار
و متّعت بعدهم و بار * فلا صحار و لا و بار
و * بادوا و خلّوا رسوم دار * فاستوطنت بعدهم نزار
كانت لهم سؤدد و حلم * و نجدة شانها وقار
أخنت عليهم صروف * دهر له على أهله عثار
و اندر كتاب سير گفته است : ذى جيشان سوى عراق آمد ، و دارا الاكبر او را پذيره شد . و كارزار كردند ، و به حرب اندر كشته شد . و ليكن اين ذكر در تاريخ حمزة الاصفهانى و هيچ كتابى نيافته - و اللّه أعلم .