تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
صفت بزرگى بيرون از حدّ كنند . و لقب او ذو القرنين بود . و ايشان گويند اسكندر رومى را به دور جاى رفتن به شمّر مثل زده‌اند ، و ذو القرنين نخست او را لقب بوده است . و القاب ملوك يمن جمله برين سانست كه ذو المنار و ذو الكلاع و ذو نواس و ذو يزن و مانند آن . ذو القرنين بدان گفتند او را كه دو گيسوى بر پشت فروگذاشته بود . و تاختن او به جانب مشرق رسيد . و در كتاب سير گفته است كه گشتاسپ او را طاعت‌دارى كرد تا بگذشت ، و به سمرقند رفت و ديوار سغد و آن جايگه خراب كرد . و آن را شمركند گفتند ، اكنون نام آن سمرقند كرده‌اند ، و سغد خواندند دران وقت ، و اكنون خود هر دو به هم نزديكست ؛ و بناها كرده است بسيارى . و بر بنايى ازان وى نبشته يافتند به زبان حميرى كه : بسم اللّه هذا ما بناه شمّر يرعش لسّيّده الشّمس ، يعنى : اين بنا شمّر كرد خداوند خويش را آفتاب . و اندران وقت كه ديوار سغد خراب كرد ، شعرى گفت كه اين بيتها دران جمله بود :
أنا شمر أبو كرب اليمانى * جلبت الخيل من يمن و شام لنأتى أعبد أم ذو علينا * بأرض الصّين من أهل السّوام *
و ازان جايگاه سوى چين رفت . ملك چين اندر ماند به كار وى ، كه سپاهى عظيم داشت . پس وزيرى بودش مردى پير ، گفت : " اين حيلت پيش منست . و من از عمر نصيب برداشتم . بازماندگان مرا نيكودار تا من جان فدا كنم و اين كار بر آورم . " ملك گفت : " هرچه خواهى چنان كنم . " پس بفرمود تا دست و گوش و بينى ببريدندش . و بدان راه بيرون رفت ، و بر سرحدّ بيابان بيافتاد تا سپاه دشمن فراز رسيد . و او را پيش تبّع بردند . پرسيد كه : " چه مردى بدين حال ؟ " گفتا : " من وزير ملك چين بودم و عمر در خدمت او سپرى كردم . چون در كار شما او را نصيحت كردم به طاعت داشتن ، مرا بدين نكال بكرد . واجب ديدم ايدرآمدن كه او هيچ نينديشيد از شما . و من سپاه را به راهى نزديك به سر ايشان فرود آورم كه در بيابان به هفته‌يى آنجا بتوان رسيد ، تا كينه‌ى من از وى بازخواهيد . " شمّر شاد گشت و گفتار آن پير راست پنداشت . گفت : " چه بايد كردن اكنون ؟ " چينى گفتا : " يك هفته آب و زاد و علف بربايد گرفتن . " شمّر بفرمود تا ده روزه برگرفتند ، و با گزيدگان سپاه روى دران بيابان نهادند كه آن را هرگز كرانه كسى نديد ، و پيرمرد چينى را در پيش داشتند . چون هفته‌يى بگذشت ، شمّر گفتا : " چند مانده است ؟ " پيرمرد گفت : " من شما را اينجا به حيلت آوردم ، و اين بيابان هرگز سپرى نگردد . هرچه خواهيد