ملك الحارث الرّايش مائه و خمسه و عشرون سنه
الحارث بن قيس بن صيفى بن سبا الاصغر الحميرى ، و ميان او تا به حمير بن سبا الاكبر پانزده پدر بود . و او را رايش از بهر آن خوانند كه غزا و تاختن او به دور جايى برسيد از يمن ، و سوى هندوان رفت . پس به آذربادگان آمد و آن جايگاه با افراسياب و تركان حرب افتادش ؛ و به همه جايگاهش ظفر يافت . و يمانيان در عهد او توانگر شدند . و معنى رايش آنست كه به دور جايى تاختن كرد و كند . و در كتاب المعارف خواندم كه رايش از آنجا سوى زمين حرم و مكّه آمد ، و شعرى گفت اندر ذكر ملوك از بعد ؛ و فرزندانش و ذكر پيغامبر ما صلّى اللّه عليه و سلّم ياد كرده است . در جمله بدين بيتها :
و يملك بعدهم رجل عظيم * نبىّ لا يرخّص فى الحرام
يسمّى أحمدا يا ليت شعرى * * اعمّر بعد مخرجه بعام
و اندر روزگار او لقمان بن عاد ، خداوند كركسان ، فرمان يافت . آنست كه او را صاحب لبد خوانند ، بعد از دو هزار و چهارصد و پنجاه و اند سال عمر . و لبيد شاعر درين گويد ، شعر :
لمّا رأى كبد النّسور * تطايرت * رفع القوائم * كالفقير الأعزل
و همچنين درين معنى نابغه گفته است : أحنى عليه * الّذى أحنى على لبد .
ملك أبرهه ذو المنار مائه و ثمانون سنه
پسر رايش بود و ابراهيم نام بود . و در اصل بسيارى بگشت گرد عالم ، و هر جايگاه كه رسيد ميلهها فرمود كردن به راه اندر ، تا آثار سفر او بدانند ، و به باز گشتن در بيابانها آسانتر بود . و به شب اندر آتش كردندى بر ميلهها تا لشكر بدان هنجار راه كردندى . و ازين سبب او را ذو المنار لقب كردند ، و اندرين معانى شعرا ايشان گفته است در قصيدهيى ، اوّل بيت :
و لقد بلغت من البلاد مبالغا * يا ذو * المنار فما يرام الحاقكا
و روايتست كه به زمين نسناسان بگذشت ، فرزندان و بار - آنكه گفتهايم . و در سير الملوك گويد كه دهان و چشم ايشان بر سينه بود ، از سخط ايزد تعالى - نعوذ به . پس أبرهه پسرش را ، ذو الاذعار ، به حرب ايشان فرستاد - و او را فريقيس * گويند - تا ايشان را بعضى هلاك كرد . و نتوانستند غلبه كردن ، كه