و مكتفى دل در اين كار بست و خواب و قرارش نبود و سوگند خورد كه تا يك درم در خزينه باشد و يك مرد از سپاه مانده باشد ، سعى كند تا قرامطه براندازد . و سپاه از پس سپاه مىفرستاد و ده هزارگان و بيست هزارگان . آن ملاعين شهر به شهر مىگريختند و گاهگاه بسيارى از ايشان به قتل مىآمدند تا وقتى كه همه متفرّق و نيست شدند . و آن ملعون سهگانه - مدّثّر و مطوّق و صاحب الشّامه - روى به بيابان نهادند و بگريختند و چون نزديك شهر كوفه رسيدند ، غلامى به شهر فرستادند تا ايشان را طعام آورد . او را بشناختند كه سخنش نه نيك بود و مقر آمد و برفت و آن سه تن را بنمود . ايشان را بگرفتند و پيش مكتفى آوردند . و آن روز سى و چهار تن ديگر هم از متابعان ايشان گرفته آورده بودند . مكتفى همه را دست و پاى ببريد و مثله كرد و همه را به انواع عذاب بكشت .
و پدر آن ملعون - يعنى زكرويه - هنوز زنده بود به كوفه و مردى ديگر را گمراه كرد نام او عبد اللّه بن سعيد و او مردى معلم بود و او را « نصر » نام كرد و باز به شام و مصر فرستاد و آن مذهب ملعون را تازه كرد . زكرويه نيز در كوفه خروج كرد و قصد شام و مصر كرد و كار او قوى شد و روى بپوشيد و خود را « سيّد » نام نهاد و راه حجاج فروگرفت و كس به حج نتوانست شد و آن سال قافله را بشكست و بيست هزار مرد را بكشت و چاهها را همه خراب كرد .
و مكتفى هرچند سپاه به باديه مىفرستاد ، دفع آن بدبختان نتوانست كرد . و مكتفى در آن نزديكى وفات كرد و اصل آن قرامطه بازماند و از آن وقت باز اين مذهب بماند و خلفايى كه در شام و مصر به استقلال خلافت راندند و متابع خلفاى بغداد نشدند و اخبار ايشان جداگانه كتابى است بر سر خود ، اين مذهب داشتند و از آن وقت باز شام و مصر از طاعت خلفاى بنى عباس بشد و ايشان خود به سر خود دينى و مذهبى و حضرتى نهادند و هر ملعون كه بنشستى او را « امير المؤمنين » گفتندى تا مذهب ايشان به الحاد سرايت كرد . و در روزگار آخر ، آن ملعون ، حسن صبّاح برخاست در عراق و خراسان و هرات و سيستان ، و دعوت آغاز نهاد و صد و هفتاد سال اولاد او و اسباط نامباركش آن كردند در عالم [ 313 ] كه قضا برنگيرد و قدر برنتابد و صورت حال ايشان مفصلا بيايد به جاى خود .
و تا ايّام مكتفى هنوز خلافت را رونقى بود ، بعد از او رونق خلفاى بنى عبّاس برفت و
مجمع الانساب ( فارسى ) — صفحة 392
مساهمون: مير هاشم محدث
ص٣٩٢