المكتفى علىّ بن المعتضد
و گويند چون معتضد را كار سخت شد و زبانش بگرفت ، غلام را بخواند و دست بر چشمى نهاد و انگشت را در حلق مىماليد . غلام ندانست كه او چه مىگويد و اشارت آن بود كه يعنى آن يك چشم را بكش ! و غرض او آن بود كه عمرو ليث را بكشيد ، و مكتفى در خاطر داشت كه عمرو را رها كند كه عمرو بسيار نيكوييها با اين مكتفى كرده بود . وزير با عمرو بد بود ، در حال مرد فرستاد به زندان و عمرو را بكشتند .
و مكتفى چون به خلافت نشست او را دو انديشه رنجه مىداشت ؛ يكى آنكه بدر الكبير كه غلام پدرش بود بغايت قوى بود و امير پارس و كرمان و رى و دماوند بود و با وى در خلافت او مشورت نكرده بودند و از طرف او خائف بود . انديشهء ديگر در حقّ برادر معتضد بود كه او را عبد الواحد گفتندى و مردى به كار بود و مستعدّ خلافت . مكتفى در كار هر دو با قاسم الوزير مشورت كرد . وزير برايستاد تا هر دو را به لطايف تدبيرات به دست آورد و قتل كرد .
و در روزگار مكتفى خوارج بسيار سر بر كردند و از جملهء خوارج ، قرمطيان بتر بودند و مذهبى زشت دارند و همان زندقه است . و اصل مذاهب قرامطه از مردى بود بددين نام او زكرويه بن مهرويه از سواد كوفه و مردم را بدين مذهب دعوت كردى و گفتى از دور على باز مسلمانى در عالم نماند كه نصرت على و از آن حسن و حسين نكردند و به امامت باطل نماز مىكنند ، پس خون و مال ايشان حلال است و حقّ امامت ، اولاد رسول [ ص ] راست ، و بدين معنى خلقى را در چاه ضلالت انداخت . و آن بىدين را دو پسر ملعون بود ، يكى يحيى و يكى حسين و هر دو را به شام و حيهاى عرب فرستاد و مردم را گمراه مىكردند . و ايشان تمامت شهرهاى شام و دمشق بگرفتند . برادرى به قتل آمد و راه سقر گرفت ، [ 312 ] آن ديگر كه بماند بر هر شهرى كه دست يافتى ، تمامت آدمى و ديگر حيوانات را بكشتى و بر كس ابقا نكردى . و دو عم داشت ؛ يكى را « مطوّق » نام نهاد و يكى را « مدّثّر » و گفتى :
« يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ
در حق او فرود آمده ! » و نام خود را « صاحب الشّامه » نهاد . و بر روى نامبارك او خالى بود ، گفتى اين نشان امامت است ؛ همچون مهر نبوت كه بر كتف مبارك رسول اللّه [ ص ] بودى ! و در مذهب آن فاسق خمر حلال بود و زنا نه گناه بود و خون هركسى كه نه بر آن مذهب بودى حلال بودى .