در اين سال بمرد .
و هم در آن سال عرب بنى شيبان بشوريدند . معتضد به تن خود برفت و ايشان را بشكست و چندان غنيمت به بغداد آورد كه گوسفندى به يك درم بود و اسبى به پنج درم [ 310 ] و در اين حرب مرديها نمود . و معتضد نيكو حرب كردى و مردى بجدّ بود و هركار كه بودى خواستى كه به تن خود بگزاردى .
نوبتى ديگر خود بيرون آمد و تارى و اصفهان برفت و آن بلاد را ضبطى داد ، امّا در موصل قلعهاى محكم بود . والى آن بگريخت و گفت : « من با معتضد عهد كردهام و حرب نمىتوانم كرد » و پسر را وصيت كرد كه تو از قلعه بيرون ميا و قلعه از دست مده . معتضد خود برفت و پيرامون حصار برگشت و دانست كه اين حصار به لشكر نتوان گرفتن . از اسب فرود آمد و پيش درآمد و دست بر در نهاد و گفت : « يا حسين بن حمدان ! » و آن پسر حسين نام داشت پسر حمدان . حسين گفت : « لبيك يا امير المؤمنين ! » معتضد گفت : « اين در بگشاى . » حسين گفت : « بالعين و الرأس » ، و در بگشاد و بيرون آمد و دست امير المؤمنين را بوسه داد . معتضد او را زينهار داد و بيعت تازه كرد و آن حصار به وى داد و دست بازداشت و نيكويى كرد و هرگز عاصى نشد .
و معتضد را « سفّاح ثانى » گفتندى از آنكه مردى مجدّ بود و شرك دوست نداشتى .
و از كارهاى نيكو كه معتضد كرد ، يكى آن است كه در روزگار پيشين ، اوّل نوروز را در ماه فروردين نهادندى و در آن وقت مال ديوانى از رعايا ستدندى و آن وقت غله نيامده و ارتفاع گذشته نيز نمانده و مردم در زحمت بودند . او اوّل نوروز را با ماه خرداد كرد كه در آن وقت غلّهها رسيده باشد .
و يكى از سيرتهاى او آن بود كه علويان را نرنجانيدى و نكشتى « 1 » و آن حسن بن زيد العلوى كه والى طبرستان بود ، چون بمرد ، برادرش محمّد بن زيد به جاى او نشست و معتضد او را هيچ نگفت . و قاعده بود كه از والى طبرستان هر سال سى هزار دينار به
هامش
( 1 ) . معتضد پيش از خلافت به خواب ديد كه بر كنار دجله مردى پير نورانى دست در دجله كردى و كفى از آب برداشتى ، در دجله آب نماندى ، باز آب بريختى ، دجله برقرار روان شدى . معتضد احوال او پرسيدى . گفتند علىّ مرتضى است كرم اللّه وجهه . معتضد بر او سلام كردى . علىّ مرتضى او را اكرام فرمودى و گفتى : « چون خلافت به تو رسد فرزندان مرا نيكو دار و مگذار كه زحمتى بديشان رسد . » معتضد بدين سبب رعايت علويان بغايت كردى و اموال بسيار بخشيدى ( تاريخ گزيده ، ص 335 ) .