خزانهها و جانها فدا شد تا آن ملعون به قتل آمد و هنوز آن مذهب بد كه در عهد آخر ، آن ملاحده نهاده بودند ، بنيادش هم از اين مذهب بود .
و چون از كار صاحب الزّنج بپرداختند ، ديگرباره عمرو ليث عاصى شد و معتمد ، موفّق را بفرستاد . و موفّق چون به اصفهان رسيد ، رنجور شد سخت و بازگشت و به بغداد آمد و وفات كرد . و معتمد مصلحت در آن ديد كه با عمرو صلح كند . مردمان در ميان كرد تا صلح كردند و عهدنامه به وى فرستاد با منشور حكومت ممالك عجم .
و چون موفق بمرد ، پسرش ابو العباس با وى بود . مردمان گفتند : « او وليعهد باشد ، اكنون كه پدرش نماند » ، و معتمد بر ابو العبّاس متهم شد و گفت : « من پس از خود خليفتى به پسر خود دادهام ؛ جعفر و پس از جعفر به موفّق » ، و چون موفق نماند پسر او بعد از پسر من ولىعهد باشد و همه كارى به پسر خود جعفر سپرد و او را بركشيد .
و معتمد به سال دويست و هفتاد و نه بمرد ، و گويند شراب خورده بود و طعام بسيار خورد و دلش بگرفت و بمرد ، و او بيست و سه سال خلافت كرد و هرگز ايمن نخفت . و معتمد چون مست شدى ، بسيار اين سخن گفتى : انا البلاء ، انا الفناء ، انا البلوغ ، انا الفقر ، انا الضر ! و چون او بمرد ، مردمان به پسر او راضى نشدند و او را خلع كردند و با پسر موفّق بيعت كردند ؛ نام و كنيت او ابو العبّاس ، و لقبش معتضد باللّه كردند .
المعتضد بالله بن الموفق طلحة بن المتوكل
و به روزگار معتضد ، عمرو ليث اظهار اطاعت كرد و بسيار هديهها بفرستاد و عهد تازه خواست . معتضد عهد و لوا و خلعت ؛ هر سه بفرستاد .
و در سال دويست و هشتاد رافع بن هرثمه خروج كرد و رى و گرگان [ بگرفت ] .
معتضد به وى سپاه فرستاد و او را بگرفت .
والى اصفهان نيز در اين سال بمرد و او را دو پسر بود ؛ يكى عمرو و يكى بكر ، و ميان ايشان خلاف افتاد ، معتضد را غلامى بود او را « بدر » گفتندى و اسفهسلار بود . او را بفرستاد تا ميانهء بكر و عمرو صلاح جست .
و حسن زيد كه در طبرستان نشسته بود و مدّت سى سال حكومت آن طرف مىكرد و از فرزندان حسين بن على - رضى اللّه عنهما - بود و او را « الدّاعى الى الحق » خواندندى