معتزّ جاه « 1 » پدر به عبد اللّه داد .
و علوىاى خروج كرد از فرزندان حسين و او را كوكبى گفتندى . معتزّ ، مفلح بن خاقان را بفرستاد تا كار او كفايت كرد .
كار بوغا نيز پيش معتزّ بد شد و شبى با معتز بنياد عربده نهاد در مستى ، روز ديگر بگريخت كه به بغداد شود ، كسى او را بگرفت و پيش معتزّ برد . بفرمود تا سرش برگرفتند .
و يعقوب بن ليث بزرگ شده بود و قصد پارس و كرمان كرد و سيستان و خراسان خود گرفته بود . والى پارس اميرى بود نام او على بن حسين القريشى و نايبى داشت نام او طوقعلى . آن طوق را بفرستاد با سپاه و او را صندوقهاى پر زر داد و گفت : « هركس كه جنگ بيش كند ، [ 307 ] او را زر بيشتر ده » و سلاسل فرستاد و گفت : « هركه را بگيرى ، بر دست و پاى نه . » طوق به كرمان آمد و با يعقوب ، مصاف داد . يعقوب ، طوق را بشكست و آن صندوقهاى زر همه بستد و آن غلها بر گردن طوق و خاصگان او نهاد ! و يعقوب موزه از پاى بيرون كرد و نانريزه از آن مىريخت . طوق گفت : « اين چيست ؟ » گفت : « من در اين ده روزه نان از موزه خوردم تا تو را گرفتم و تو چون آمدى به لهو مشغول شدى ، لابد من بر تو ظفر يافتم . »
و يعقوب از كرمان به پارس آمد و پارس نيز بگرفت و آهنگ بغداد كرد . معتزّ از وى بترسيد و او را هديهها فرستاد و تشريف و لوا و منشور پارس و كرمان و خراسان و جملهء مشرق بفرستاد . و كار يعقوب قوى شد و گاه به پارس نشستى و گاه به عراق و گاه به خراسان ، و چنان شد كه در دست معتزّ جز بغداد و آن اطراف نماند . به عاقبت تركان بشوريدند و معتزّ را خلع كردند و او را از دار الخلافه به پاى بيرون كشيدند و برهنه به آفتاب بداشتند و بعد از آن او را در خانه كردند و نان و آب ندادند تا به گرسنگى بمرد و پسر واثق را به خلافت بنشاندند نام او محمّد و لقب او مهتدى .
و معتزّ مردى بود نيكوروى سرخچهره و فراخچشم و ريشكش « 2 » و چهار سال
هامش
( 1 ) . جاه : مكان ، جايگاه ، مرتبه ، درجه ، مقام ، عظمت ، جلال ( ناظم الاطباء ) .
( 2 ) . ريشكش : آنان كه ريش مردم را مىكشند ، دشنامى است ( لغتنامهء دهخدا ) ، اما اينجا ظاهرا اين معنى را نمىدهد .