رونقى نگرفت و بوغا و وصيف هر دو با معتزّ يكى شدند و محمّد طاهر را نيز سر بگردانيدند و هر سه اتفاق كردند و الزام مستعين كردند تا خود را خلع كرد و با معتزّ بيعت كرد .
و چون معتز خلافت يافت ، مستعين را در واسط شهر بند كرد « 1 » و بعد از مدتى بفرمود تا بكشتندش و تنش به دريا انداختند .
المعتز ابو عبد اللّه بن المتوكّل
و چون معتزّ مستقل شد ، هنوز بوغا و وصيف در بغداد بودند و ايشان گرچه در قتل مستعين و در نصرت معتزّ كوشيده بودند ، زهره نداشتند كه به سامره شدندى كه از معتزّ مىترسيدند ، زيرا كه پدرش متوكّل را كشته بودند و معتزّ نيز از ايشان در دل داشت « 2 » ، نامه كرد به محمّد بن طاهر كه هر دو را بكش و ايشان چنان حازم بودند كه پيش از آنكه نامه به محمّد طاهر رسيدى ايشان خبر يافتند . محمّد طاهر آن نامه ايشان را نمود . گفتند :
« ما را خبر هست ! » محمّد گفت : « شما صبر كنيد تا من كار شما نيكو كنم . » نامهاى نوشت به معتزّ و گفت : « ايشان تركاناند و اگر تو ايشان را بكشى جملهء تركان برخيزند و با تو حرب كنند و فتنه شود . » پس معتزّ نامه نوشت به خطّ خود و عهد كرد كه من ايشان را نكشم و سوگند خورد . ايشان بيامدند و بيارميدند .
و معتزّ آن برادر خود را كه مؤيد گفتندى ، در ميان برف كرد تا بمرد .
و روزى تركان غلوى كردند از براى درم بيعتى « 3 » ، و وصيف با ايشان حرب كرد و وصيف را بكشتند و معتزّ آن فتنه بنشاند . و اقطاع و مرسوم كه وصيف را بود به پسر بوغا داد .
و در عهد معتزّ ، عبد العزيز بن ابى دلف در ولايت جبال بيرون آمد و تا اصفهان و همدان بگرفت . معتزّ ، موسى بن بوغا را بفرستاد تا بينشان به صلاح آورد .
و محمّد بن طاهر در آن سال بمرد و دو پسر داشت : يكى طاهر و يكى عبد اللّه ، و
هامش
( 1 ) . شهربند كردن : كسى را در يك شهر محبوس كردن ، گرفتار كردن ، در قيد كردن ( لغتنامهء دهخدا ) .
( 2 ) . در دل داشتن : باطنا بر آن بودن ، در باطن تصميم گرفتن ( لغتنامهء دهخدا ) .
( 3 ) . درم بيعتى : درمى كه هنگام بيعت مىبخشيدهاند ( همان ، ذيل بيعتى ) .