و هم به روزگار او اهل فارس بناليدند از دست كردان . واثق سپاه فرستاد و ايشان را قهر كرد .
و واثق غلامان ترك بسيار خريدى و رسم غلام ترك خريدن ، پدر او نهاد معتصم .
و واثق را روزگارى دراز نبود . به سال دويست و سى و دو بيمار شد به علت استسقا و طبيبان در معالجت او فروماندند ، و منجّمان حكم پنجاه و دو سال كرده بودند ، و روز ديگر بمرد به سى و شش سالگى . و او مردى ميانهبالا بود سرخ و سفيد ، چشمفراخ ، بينىبزرگ ، ابروبسته . و اللّه اعلم .
المتوكل جعفر بن المعتصم
و واثق چون بمرد ، او را پسران بسيار بودند ، اما پسر بزرگترش را محمّد نام بود و سرور تركان بوغا و وصيف بودند . گفتند : « پسر او بايد نشاند . » احمد بن ابى دؤاد وزير بود ، گفت : « محمّد كودك است و امامت را نشايد » و گفت : « جعفر را بيعت كنيد پسر معتصم برادر واثق . » و اين جعفر روزى به خواب ديده بود كه كاغذپارهاى از آسمان در كنار او افتادى و بر آن نبشته بودى كه : المتوكّل على اللّه . پس به اتّفاق جمهور بغداد او را به خلافت نشاندند و لقبش « المتوكّل » دادند .
و متوكّل مردى قوى بود ، جبّار بارأى باتدبير ، و چون بنشست ، اوّل كارى آن كرد كه محمّد بن عبد الملك را كه وزارت معتصم و واثق هر دو كرده بود مصادره كرد از براى جفاهايى كه در دور معتصم با وى كرده بود . مهتر تركان نيز گناهى كرد ، او را نيز بكشت .
و متوكّل نشست خود به سامره كرد ، و اين شهر معتصم كرده بود از حدود موصل . و متوكّل بسيار كار كرد كه مردمان آن را نپسنديدند ؛ يكى آن بود كه شهرى است در بيابان مغرب كه آن را زمين قرنه گويند و از شهرهاى اسلام تا آنجا دو ماهه راه است و همه بيابان و كوه است و ايشان را خانه نيست و شتر و گوسفند دارند ، و آنجا زر رويد . و رسم ايشان آن بودى كه هر سال چهار هزار مثقال به خليفهء وقت دادندى ، به وقت متوكل بازگرفتند . متوكل بيست هزار مرد با زاد و نفقهء پنج ماهه به زمين ايشان فرستاد ، برفتند و حرب كردند و ملك ايشان بگرفتند و بردهء بسيار و غنيمت بىقياس بياوردند و آن مال مقرّر شد و مىدادند .