درانداخت ، و درّهاى بود بىپايان و بابك ملعون در آخر آن درّه بر سر كوه حصارى و قلعهاى برآورده بود و لشكر جمع كرده و هركه متابع او بود بر وى جمع بودى ، و جملگى ولاياتى كه پيرامون او بود همه متابع خود كرده بود ، همچون ملاحده كه ذكر ايشان خواهد آمد . و افشين هرچند سپاه بدان درّه درمىبرد راه قلعهء بابك نمىيافت و مردمان را بر سر كوه مىفرستاد تا پياده مىرفتند و سواران در درّه شيب پاى آن پيادگان مىرفتند و اگر جايى نشانى مىديدند ، سواران را آگاه مىكردند .
مدّتى مديد در اين كار بسر شد و فتح ميسّر نشد . مردمان گفتند : « افشين تعويق مىكند . » عاقبت معتصم افشين را گفت : « تا بابك را نگيرى من تو را بازخواهم خواند . » افشين حيلتى ساخت و كس فرستاد به معتصم و گفت : « چند خروار درم بفرست . » معتصم به دست غلام تركى - نام او بوغا - پنجاه خروار درم بفرستاد . افشين كس پذيرهء بوغا فرستاد و گفت : « تو به هر شهر كه برسى درم را در صحرا فرودآور و به آشكار مىگوى كه اين درم پيش افشين مىبرم . » بوغا همچنين كرد . جاسوسان بابك خبر اين درم پيش بابك بردند . بابك به طمع درم لشكر خود را از دره بيرون آورد و افشين كمين كرده بود ، بر ايشان زد و اكثر ايشان را به قتل آورد ، و بابك خود آمدهبود ، هزيمت شده به درّه اندر شد . افشين سپاه را به يكبارگى به درّه اندر برد و تا آخر درّه برفت به مشقّت بسيار ، و روزگار زمستان بود و برف بسيار ، و مىرفت تا برسيد [ 302 ] به حصار بابك . بابك زينهار خواست و به شب بگريخت . افشين « 1 » آن حصار خراب كرد و بعد از دو روز بابك را در ميان درختستان بازيافتند و بگرفتند و نامهء فتح به معتصم فرستاد . معتصم بغايت شاد شد و به هر منزل كه افشين برسيد ، درآمدن فرمود تا او را خلعتى نو برافكنند و چون پيش معتصم آمد ، معتصم او را تاجى مرصّع بساخت و بر سرش نهاد و دوبارهء مرصّع در دستش كرد و هفت اسب خاص فرمود . و كار افشين همچون كار طاهر شد به عهد مأمون .
و بابك را بياورد و به هفت پاره كرد و پسرش و برادرش همچنين ، و هر پارهاى از ايشان به شهرى و اقليمى فرستاد .
و به عهد معتصم ملكّ الروم بجنبيد و معتصم به تن خود سپاه برگرفت و به بلاد روم
هامش
( 1 ) . در متن : « بابك » .